
سعدی-غزل شماره 656
کبر یک سو نه اگر شاهد درویشانی
دیو خوش طبع به از حور گره پیشانی
آرزو میکندم با تو دمی در بستان
یا به هر گوشه که باشد که تو خود بستانی
با من کشته هجران نفسی خوش بنشین
تا مگر زنده شوم زآن نفس روحانی
گر در آفاق بگردی به جز آیینه تو را
صورتی کس ننماید که بدو میمانی
هیچ دورانی بی فتنه نگویند که بود
تو بدین حسن مگر فتنه این دورانی
مردم از ترس خدا سجده رویت نکنند
بامدادت که ببینند و من از حیرانی
گرم از پیش برانی و به شوخی نروم
عفو فرمای که عجز است نه بی فرمانی
نه گزیر است مرا از تو نه امکان گریز
چاره صبر است که هم دردی و هم درمانی
بندگان را نبود جز غم آزادی و من
پادشاهی کنم ار بنده خویشم خوانی
زین سخنهای دلاویز که شرح غم توست
خرمنی دارم و ترسم به جوی نستانی
تو که یک روز پراکنده نبودهست دلت
صورت حال پراکنده دلان کی دانی
نفسی بنده نوازی کن و بنشین ار چند
آتشی نیست که او را به دمی بنشانی
سخن زنده دلان گوش کن از کشته خویش
چون دلم زنده نباشد که تو در وی جانی
این توانی که نیایی ز در سعدی باز
لیک بیرون روی از خاطر او نتوانی
معنی بیتهای نخستین
کبر یک سو نه اگر شاهد درویشانی
دیو خوش طبع به از حور گره پیشانی
اگر خواهان و دوستدار درویشان هستی، غرور و تکبر را کنار بگذار؛ زیرا دیوی خوشخلق و خوشرفتار از حوریِ ترشرو و اخمو بهتر است.
آرزو میکندم با تو دمی در بستان
یا به هر گوشه که باشد که تو خود بستانی
آرزو دارم لحظهای با تو در باغ باشم، یا در هر گوشهای که تو در آن حضور داشته باشی؛ زیرا خودِ تو بهتنهایی باغ و بهشت زیبایی هستی.
با من کشته هجران نفسی خوش بنشین
تا مگر زنده شوم زآن نفس روحانی
ای که از دوریات کشته شدهام، لحظهای با مهربانی در کنارم بنشین، شاید از نفس روحبخش تو دوباره جان بگیرم.
گر در آفاق بگردی به جز آیینه تو را
صورتی کس ننماید که بدو میمانی
اگر سراسر جهان را جستوجو کنی، جز در آینه چهرهای نخواهی یافت که شبیه تو باشد؛ زیرا هیچکس مانند تو نیست.
هیچ دورانی بی فتنه نگویند که بود
تو بدین حسن مگر فتنه این دورانی
هیچ دورهای را بدون آشوب و فتنه ندانستهاند؛ اما تو با این زیبایی، خود فتنه و آشوبِ این روزگاری.
مردم از ترس خدا سجده رویت نکنند
بامدادت که ببینند و من از حیرانی
مردم هنگامی که صبحگاهان چهرهات را ببینند، از ترس خدا بر رویت سجده نمیکنند؛ اما من از شدت شگفتی و حیرت در برابر زیباییات سر فرود میآورم.
گرم از پیش برانی و به شوخی نروم
عفو فرمای که عجز است نه بی فرمانی
اگر مرا از نزد خود برانی و من از سرِ شوخی و ناتوانی نتوانم دور شوم، مرا ببخش؛ این کار از روی ناتوانی است، نه از روی سرپیچی و نافرمانی.
معنی بیتهای پایانی
نه گزیر است مرا از تو نه امکان گریز
چاره صبر است که هم دردی و هم درمانی
نه میتوانم از تو چشم بپوشم و نه راهی برای گریختن از عشق تو دارم؛ پس چارهای جز شکیبایی نیست، زیرا صبر هم درد عشق است و هم درمان آن.
بندگان را نبود جز غم آزادی و من
پادشاهی کنم ار بنده خویشم خوانی
بندگان جز اندیشهٔ رهایی غمی ندارند، اما من اگر تو مرا بندهٔ خود بدانی، از بندگی تو احساس پادشاهی و سربلندی میکنم.
زین سخنهای دلاویز که شرح غم توست
خرمنی دارم و ترسم به جوی نستانی
از این سخنان دلانگیز که شرح درد و غم عشق توست، گنجینه و مجموعهای فراهم کردهام؛ اما میترسم آن را ناچیز بشماری و حتی به اندازهٔ جویی نپذیری.
تو که یک روز پراکنده نبودهست دلت
صورت حال پراکنده دلان کی دانی
تو که حتی یک روز دلآشفته و پریشان نبودهای، چگونه میتوانی حال دلهای پریشان و عاشق را درک کنی؟
نفسی بنده نوازی کن و بنشین ار چند
آتشی نیست که او را به دمی بنشانی
لحظهای از روی لطف با من مهربانی کن و اندکی در کنارم بنشین؛ زیرا هیچ آتشی نیست که با یک دم و نفَس آرام و خاموش نشود.
سخن زنده دلان گوش کن از کشته خویش
چون دلم زنده نباشد که تو در وی جانی
از عاشق دلزنده و شیفتهٔ خویش سخنش را بشنو؛ زیرا دل من چگونه میتواند مرده باشد، حال آنکه تو جانِ آن هستی؟
این توانی که نیایی ز در سعدی باز
لیک بیرون روی از خاطر او نتوانی
میتوانی از درِ خانهٔ سعدی بازنگردی و به دیدارش نیایی، اما نمیتوانی از خاطر و یاد او بیرون بروی.
تفسیر کلی
سعدی در این غزل، فروتنی را بر تکبر برتری میدهد و نشان میدهد که خوشخویی و صفای باطن، حتی در چهرهای ساده، از زیبایی ظاهری ارزشمندتر است. شاعر در آرزوی دیداری کوتاه با محبوب است و هر مکانی را که حضور او در آن باشد، همچون بوستانی دلانگیز میبیند. هجران، او را به مرگ عاطفی کشانده و تنها نفس روحبخش یار را مایهٔ بازگشت زندگی و امید میداند. در پایان نیز محبوب چنان یگانه و بیهمتا تصویر میشود که در سراسر جهان هیچ صورتی همانند او یافت نمیشود.
نتیجهگیری
سعدی در این غزل، فروتنی، همنشینی با یار و نیروی حیاتبخش نفس معشوق را میستاید و نشان میدهد که عشق، رنج هجران را به امید وصال و آرامش بدل میکند.



