
سعدی-غزل شماره 655
ذوقی چنان ندارد بی دوست زندگانی
دودم به سر برآمد زین آتش نهانی
شیراز در نبستهست از کاروان ولیکن
ما را نمیگشایند از قید مهربانی
اشتر که اختیارش در دست خود نباشد
میبایدش کشیدن باری به ناتوانی
خون هزار وامق خوردی به دلفریبی
دست از هزار عذرا بردی به دلستانی
صورت نگار چینی بی خویشتن بماند
گر صورتت ببیند سر تا به سر معانی
ای بر در سرایت غوغای عشقبازان
همچون بر آب شیرین آشوب کاروانی
تو فارغی و عشقت بازیچه مینماید
تا خرمنت نسوزد تشویش ما ندانی
میگفتمت که جانی دیگر دریغم آید
گر جوهری به از جان ممکن بود تو آنی
سروی چو در سماعی بدری چو در حدیثی
صبحی چو در کناری شمعی چو در میانی
اول چنین نبودی باری حقیقتی شد
دی حظ نفس بودی امروز قوت جانی
شهر آن توست و شاهی فرمای هر چه خواهی
گر بی عمل ببخشی ور بیگنه برانی
روی امید سعدی بر خاک آستان است
بعد از تو کس ندارد یا غایة الامانی
معنی بیتهای شعر
ذوقی چنان ندارد بی دوست زندگانی
دودم به سر برآمد زین آتش نهانی
زندگی بدون دوست و محبوب، هیچ لذتی ندارد؛ از شدت این آتش پنهانیِ عشق، دود از سرم برخاسته و بیقرار شدهام.
شیراز در نبستهست از کاروان ولیکن
ما را نمیگشایند از قید مهربانی
شیراز دروازههای خود را به روی کاروان نبسته است، اما مهر و محبت محبوب، ما را چنان گرفتار کرده که نمیتوانیم از این دیار دل بکنیم.
اشتر که اختیارش در دست خود نباشد
میبایدش کشیدن باری به ناتوانی
شتری که اختیارش در دست خود نباشد، ناچار است بار را به اجبار و ناتوانی بکشد؛ عاشق نیز چون اختیار خود را از دست داده، ناچار بار عشق را تحمل میکند.
خون هزار وامق خوردی به دلفریبی
دست از هزار عذرا بردی به دلستانی
تو با زیبایی و دلربایی، دل و جان هزار عاشق مانند وامق را به خون کشیدهای و با دلبری، دل هزار معشوقه و زیبارو مانند عذرا را ربودهای.
صورت نگار چینی بی خویشتن بماند
گر صورتت ببیند سر تا به سر معانی
اگر نقاش چینی چهرهات را ببیند، از خود بیخود میشود؛ زیرا سراسر چهرهات زیبایی و معناست.
ای بر در سرایت غوغای عشقبازان
همچون بر آب شیرین آشوب کاروانی
ای محبوبی که بر در خانهات غوغای عاشقان برپاست، این شور و ازدحام مانند آشوب و هیاهوی کاروانی است که بر سر آب شیرین گرد آمده باشد.
تو فارغی و عشقت بازیچه مینماید
تا خرمنت نسوزد تشویش ما ندانی
تو آسودهای و عشق را بازیچه میپنداری؛ تا زمانی که خرمن زندگی خودت در آتش عشق نسوزد، از اضطراب و پریشانی ما آگاه نخواهی شد.
میگفتمت که جانی دیگر دریغم آید
گر جوهری به از جان ممکن بود تو آنی
به تو میگفتم که تو جان دیگری هستی و از دست دادنت برایم بسیار دردناک است؛ اگر در جهان چیزی گرانبهاتر از جان وجود داشته باشد، بیتردید آن چیز تو هستی.
سروی چو در سماعی بدری چو در حدیثی
صبحی چو در کناری شمعی چو در میانی
هنگامی که به سماع و حرکت درمیآیی، مانند سرو دلربایی؛ وقتی سخن میگویی، چون ماه شب چهاردهی؛ در خلوت و کنارت مانند صبح روشنایی، و در میان جمع همچون شمعی فروزان هستی.
اول چنین نبودی باری حقیقتی شد
دی حظ نفس بودی امروز قوت جانی
در آغاز چنین جایگاهی برای من نداشتی، اما سرانجام به حقیقتی تبدیل شدی؛ دیروز مایه لذت و شادی نفسم بودی و امروز قوت و مایه زندگی جانم هستی.
شهر آن توست و شاهی فرمای هر چه خواهی
گر بی عمل ببخشی ور بیگنه برانی
این شهر از آنِ توست و تو پادشاه آنی؛ هرچه میخواهی فرمان بده، چه بدون شایستگی و عمل مرا ببخشی و چه بیگناه مرا برانی.
روی امید سعدی بر خاک آستان است
بعد از تو کس ندارد یا غایة الامانی
سعدی با امیدواری، روی نیاز بر خاک آستان تو نهاده است؛ ای نهایت آرزوها، پس از تو دیگر کسی را ندارد و امیدش تنها به توست.
تفسیر کلی
سعدی در این غزل، زندگی بییار را بیلذت و آکنده از سوز و اندوه میداند و آتش پنهان عشق را عامل بیقراری خویش معرفی میکند. او با اشاره به باز بودن راه شیراز، نشان میدهد که مانع اصلی بازگشت، نه بسته بودن مسیر، بلکه گرفتار بودن در بند مهر و دلبستگی است. تشبیه عاشق به شتری که اختیارش در دست دیگری است، بیانگر ناتوانی انسان عاشق در برابر اراده معشوق و پذیرش بار سنگین عشق است. در پایان نیز با یادکرد از وامق و عذرا، دلفریبی معشوق و قدرت او در تسخیر دلهای بسیار برجسته میشود.
نتیجهگیری
سعدی در این غزل، بیدوستی را زندگیای بیذوق و همراه با رنجی پنهان میداند و با تصویرهایی از اسارت، ناتوانی و دلدادگی، شدت وابستگی عاشق به معشوق را نشان میدهد.



