
سعدی-غزل شماره 691
دریچهای ز بهشتش به روی بگشایی
که بامداد پگاهش تو روی بنمایی
جهان شب است و تو خورشید عالم آرایی
صباح مقبل آن کز درش تو بازآیی
به از تو مادر گیتی به عمر خود فرزند
نیاورد که همین بود حد زیبایی
هر آن که با تو وصالش دمی میسر شد
میسرش نشود بعد از آن شکیبایی
درون پیرهن از غایت لطافت جسم
چو آب صافی در آبگینه پیدایی
مرا مجال سخن بیش در بیان تو نیست
کمال حسن ببندد زبان گویایی
ز گفت و گوی عوام احتراز میکردم
کز این سپس بنشینم به کنج تنهایی
وفای صحبت جانان به گوش جانم گفت
نه عاشقی که حذر میکنی ز رسوایی
گذشت بر من از آسیب عشقت آن چه گذشت
هنوز منتظرم تا چه حکم فرمایی
دو روزه باقی عمرم فدای جان تو باد
اگر بکاهی و در عمر خود بیفزایی
گر او نظر نکند سعدیا به چشم نواخت
به دست سعی تو باد است تا نپیمایی
معنی بیتهای شعر
دریچهای ز بهشتش به روی بگشایی / که بامداد پگاهش تو روی بنمایی
اگر صبحگاهان چهرهات را نشان دهی، گویی دری از بهشت به روی او گشودهای.
جهان شب است و تو خورشید عالم آرایی / صباح مقبل آن کز درش تو بازآیی
جهان بدون تو مانند شب تاریک است و تو خورشید زیباییبخش جهانی؛ آن صبحی فرخنده است که تو از در بازگردی.
به از تو مادر گیتی به عمر خود فرزند / نیاورد که همین بود حد زیبایی
مادر گیتی در سراسر عمر خود فرزندی زیباتر از تو نزاده است؛ زیرا زیبایی در وجود تو به کمال رسیده است.
هر آن که با تو وصالش دمی میسر شد / میسرش نشود بعد از آن شکیبایی
هر کس حتی لحظهای به وصال تو برسد، پس از آن دیگر نمیتواند دوری و شکیبایی را تحمل کند.
درون پیرهن از غایت لطافت جسم / چو آب صافی در آبگینه پیدایی
بدنت از شدت لطافت و ظرافت، حتی در زیر پیراهن نیز مانند آب زلالی که در شیشه دیده میشود، آشکار است.
مرا مجال سخن بیش در بیان تو نیست / کمال حسن ببندد زبان گویایی
برای وصف تو بیش از این مجال سخن گفتن ندارم؛ زیرا کمال زیباییات زبان هر سخنگویی را از گفتار بازمیدارد.
ز گفت و گوی عوام احتراز میکردم / کز این سپس بنشینم به کنج تنهایی
از گفتوگو با مردم عامی دوری میکردم و از این پس نیز تصمیم دارم در گوشهی تنهایی بنشینم.
وفای صحبت جانان به گوش جانم گفت / نه عاشقی که حذر میکنی ز رسوایی
وفاداری به همنشینی با معشوق، در گوش جانم گفت: تو عاشق نیستی، چون از رسوایی و آشکار شدن عشق خود میترسی.
گذشت بر من از آسیب عشقت آن چه گذشت / هنوز منتظرم تا چه حکم فرمایی
هر رنج و آسیبی که از عشق تو باید میدیدم، بر من گذشت؛ با این حال هنوز منتظرم ببینم دربارهام چه فرمانی صادر میکنی.
دو روزه باقی عمرم فدای جان تو باد / اگر بکاهی و در عمر خود بیفزایی
دو روز باقیمانده از عمرم فدای جان تو باد، اگر بتوانی از عمر من بکاهی و بر عمر خود بیفزایی.
گر او نظر نکند سعدیا به چشم نواخت / به دست سعی تو باد است تا نپیمایی
ای سعدی، اگر معشوق با لطف و مهر به تو ننگرد، کوشش تو بیهوده است و کاری از دست تلاش خودت ساخته نیست.
مقدمه و فضای کلی
این غزل سعدی سرشار از ستایش زیبایی و حضور دلانگیز معشوق است؛ حضوری که جهان تاریک را به روشنایی خورشید و بامداد بهشتی بدل میکند. شاعر با بهرهگیری از تصاویر درخشان طبیعت و آسمان، معشوق را یگانه سرچشمه زیبایی و فرخندگی میداند. فضای کلی شعر آمیزهای از شادمانی وصال و بیتابی عاشقانه پس از تجربه آن است.
واژگان دشوار
دریچه: پنجرهٔ کوچک
بگشایی: باز کنی
بامداد: صبح زود
پگاه: آغاز صبح، سپیدهدم
بنمایی: نشان دهی، آشکار کنی
عالمآرایی: زینتبخش جهان، زیباکنندهٔ دنیا
صباح: صبح، بامداد
مقبل: خوشبخت، نیکبخت و اقبالمند
بازآیی: بازگردی
مادر گیتی: جهان و روزگار؛ بهصورت استعاری، طبیعت
حد زیبایی: نهایت و بالاترین درجهٔ زیبایی
وصال: رسیدن به معشوق و پیوستن به او
دمی: لحظهای، اندکی
میسر: ممکن و فراهم
شکیبایی: صبر و بردباری
نتیجهگیری
سعدی در این غزل، معشوق را همچون خورشید و زیباترین آفریدهٔ جهان میستاید و وصال او را چنان دلانگیز میداند که پس از تجربهاش، شکیبایی و دوری دیگر ممکن نیست.
تفسیر کلی
سعدی در این غزل، محبوب را چون خورشیدی میستاید که با حضورش جهان تاریک را روشن و صبح امید را برپا میکند. دیدار یار برای عاشق همچون گشودهشدن دریچهای از بهشت است و بازگشت او، خوشیمنی و سعادت به همراه دارد. شاعر با اغراق در زیبایی محبوب، او را بیهمتا و برترین آفریدهٔ جهان میداند. در پایان نیز تأکید میکند که هرکس لحظهای به وصال او برسد، پس از آن دیگر توان شکیبایی و دوری نخواهد داشت.



