هر سلطنت که خواهی می‌کن که دلپذیری همراه با معنی و تفسیر

هر سلطنت که خواهی می‌کن که دلپذیری

سعدی-غزل شماره 613

 

هر سلطنت که خواهی می‌کن که دلپذیری

در دست خوبرویان دولت بود اسیری

جان باختن به کویت در آرزوی رویت

دانسته‌ام ولیکن خونخوار ناگزیری

ملک آن توست و فرمان مملوک را چه درمان

گر بی‌گنه بسوزی ور بی خطا بگیری

گر من سخن نگویم در وصف روی و مویت

آیینه‌ات بگوید پنهان که بی‌نظیری

آن کاو ندیده باشد گل در میان بستان

شاید که خیره ماند در ارغوان و خیری

گفتم مگر ز رفتن غایب شوی ز چشمم

آن نیستی که رفتی آنی که در ضمیری

ای باد صبح بستان پیغام وصل جانان

می‌رو که خوش نسیمی می‌دم که خوش عبیری

او را نمی‌توان دید از منتهای خوبی

ما خود نمی‌نماییم از غایت حقیری

گر یار با جوانان خواهد نشست و رندان

ما نیز توبه کردیم از زاهدی و پیری

سعدی نظر بپوشان یا خرقه در میان نه

رندی روا نباشد در جامه فقیری

 

معنی بیت‌های شعر

هر سلطنت که خواهی می‌کن که دلپذیری / در دست خوبرویان دولت بود اسیری

هر فرمانروایی و سلطنتی که می‌خواهی بکن، زیرا برای کسی که دلرباست، دولت واقعی آن است که اسیر و فرمان‌بردار زیبارویان باشد.

جان باختن به کویت در آرزوی رویت / دانسته‌ام ولیکن خونخوار ناگزیری

می‌دانم که در راه تو و از شوق دیدارت جان باختن سرنوشت من است؛ اما تو چنان سنگدل و خون‌ریزی که از این کار گریزی نیست.

ملک آن توست و فرمان مملوک را چه درمان / گر بی‌گنه بسوزی ور بی خطا بگیری

همه‌چیز از آنِ توست و بنده در برابر فرمانت چاره‌ای ندارد؛ چه بی‌گناه مرا بسوزانی و چه بی‌خطا مرا گرفتار کنی.

گر من سخن نگویم در وصف روی و مویت / آیینه‌ات بگوید پنهان که بی‌نظیری

اگر من از زیبایی چهره و مویت سخن نگویم، آینه‌ات خود در نهان گواهی می‌دهد که تو بی‌همتایی.

آن کاو ندیده باشد گل در میان بستان / شاید که خیره ماند در ارغوان و خیری

کسی که گل را در باغ ندیده باشد، ممکن است با دیدن گل‌های ارغوان و زردرنگِ خیری شگفت‌زده و مبهوت شود.

گفتم مگر ز رفتن غایب شوی ز چشمم / آن نیستی که رفتی آنی که در ضمیری

پنداشتم اگر از اینجا بروی، از برابر چشمانم ناپدید می‌شوی؛ اما تو با رفتنت ناپدید نشده‌ای، زیرا همچنان در دل و اندیشه‌ام حضور داری.

ای باد صبح بستان پیغام وصل جانان / می‌رو که خوش نسیمی می‌دم که خوش عبیری

ای نسیم صبحگاهیِ باغ، پیام رسیدن به معشوق را ببر؛ برو که باد خوش و خوشبویی هستی و رایحه‌ای دل‌انگیز داری.

او را نمی‌توان دید از منتهای خوبی / ما خود نمی‌نماییم از غایت حقیری

معشوق را به سبب کمال و زیبایی بی‌نهایتش نمی‌توان به‌درستی دید؛ و ما نیز از شدت ناچیزی و حقارت، شایسته‌ی دیدار و جلوه‌کردن نیستیم.

گر یار با جوانان خواهد نشست و رندان / ما نیز توبه کردیم از زاهدی و پیری

اگر یار بخواهد با جوانان و رندان همنشین شود، ما نیز از زاهدنمایی و پیرمردوار زیستن دست کشیده‌ایم و به جمع آنان می‌پیوندیم.

سعدی نظر بپوشان یا خرقه در میان نه / رندی روا نباشد در جامه فقیری

ای سعدی، یا چشم از این دلربایی بپوشان یا خرقه‌ی درویشی را کنار بگذار؛ زیرا رندی و عاشقی شایسته نیست در لباس فقر و زهدِ ظاهری انجام شود.

معنی این شعر با کمک هوش مصنوعی تولید و توسط تیم تحریریه سایت ویرایش و تنظیم شده است

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤