
سعدی-غزل شماره 604
اگر به تحفه جانان هزار جان آری
محقر است نشاید که بر زبان آری
حدیث جان بر جانان همین مثل باشد
که زر به کان بری و گل به بوستان آری
هنوز در دلت ای آفتاب رخ نگذشت
که سایهای به سر یار مهربان آری
تو را چه غم که مرا در غمت نگیرد خواب
تو پادشاه کجا یاد پاسبان آری
ز حسن روی تو بر دین خلق میترسم
که بدعتی که نبودهست در جهان آری
کس از کناری در روی تو نگه نکند
که عاقبت نه به شوخیش در میان آری
ز چشم مست تو واجب کند که هشیاران
حذر کنند ولی تاختن نهان آری
جواب تلخ چه داری بگوی و باک مدار
که شهد محض بود چون تو بر دهان آری
و گر به خنده درآیی چه جای مرهم ریش
که ممکن است که در جسم مرده جان آری
یکی لطیفه ز من بشنو ای که در آفاق
سفر کنی و لطایف ز بحر و کان آری
گرت بدایع سعدی نباشد اندر بار
به پیش اهل و قرابت چه ارمغان آری
معنی بیتهای شعر
اگر به تحفه جانان هزار جان آری / محقر است نشاید که بر زبان آری
اگر برای محبوب هزار جان هم به عنوان هدیه ببری، باز هم هدیهات ناچیز است و شایسته نیست آن را بر زبان بیاوری.
حدیث جان بر جانان همین مثل باشد / که زر به کان بری و گل به بوستان آری
سخن گفتن از جان و تقدیم آن به محبوب، مانند این است که طلا را به معدن و گل را به بوستان ببری؛ زیرا محبوب خود سرچشمه و صاحب همهچیز است.
هنوز در دلت ای آفتاب رخ نگذشت / که سایهای به سر یار مهربان آری
ای زیباروی تابان، هنوز به ذهنت نرسیده است که حتی سایهای بر سر یار مهربانت بیفکنی و او را پناه دهی.
تو را چه غم که مرا در غمت نگیرد خواب / تو پادشاه کجا یاد پاسبان آری
تو چه نگرانیای داری از اینکه من به سبب اندوه عشق تو خوابم نمیبرد؟ تو پادشاهی هستی و چگونه ممکن است به یاد نگهبان و خدمتگزار خود باشی؟
ز حسن روی تو بر دین خلق میترسم / که بدعتی که نبودهست در جهان آری
از زیبایی چهرهات میترسم که مردم را از راه دین منحرف کنی و رسم و آیینی تازه و بیسابقه در جهان پدید آوری.
کس از کناری در روی تو نگه نکند / که عاقبت نه به شوخیش در میان آری
هیچکس نمیتواند گوشهای از چهرهات را ببیند و سرانجام گرفتار آن نشود؛ زیرا حتی یک نگاه شوخ و فریبندهات او را در دام عشق میافکند.
ز چشم مست تو واجب کند که هشیاران / حذر کنند ولی تاختن نهان آری
چشم مست و بیپرواستدارد که خردمندان از آن دوری کنند؛ اما تو پنهانی حمله میکنی و دل آنان را میربایی.
جواب تلخ چه داری بگوی و باک مدار / که شهد محض بود چون تو بر دهان آری
هر پاسخ تلخی داری بگو و نترس؛ زیرا هنگامی که سخن از دهان تو بیرون آید، همان سخن تلخ نیز برای من مانند عسل ناب شیرین خواهد بود.
و گر به خنده درآیی چه جای مرهم ریش / که ممکن است که در جسم مرده جان آری
اگر لبخند بزنی، دیگر چه نیازی به مرهم زخم است؟ زیرا لبخند تو آنقدر نیرو دارد که میتواند در کالبد مرده جان بدمد.
یکی لطیفه ز من بشنو ای که در آفاق / سفر کنی و لطایف ز بحر و کان آری
ای کسی که در جهان سفر میکنی و از دریا و معدن، چیزهای ارزشمند و شگفت میآوری، سخنی ظریف و پندآموز از من بشنو.
گرت بدایع سعدی نباشد اندر بار / به پیش اهل و قرابت چه ارمغان آری
اگر در توشهات سخنان بدیع و شاهکارهای سعدی نباشد، نزد خویشاوندان و نزدیکانت چه هدیه و ارمغانی خواهی برد؟



