مرا دلیست گرفتار عشق دلداری همراه با معنی و تفسیر

مرا دلیست گرفتار عشق دلداری

سعدی-غزل شماره 601

 

مرا دلیست گرفتار عشق دلداری

سمن بری صنمی گلرخی جفاکاری

ستمگری شغبی فتنه‌ای دل آشوبی

هنروری عجبی طرفه‌ای جگرخواری

بنفشه زلفی نسرین بری سمن بویی

که ماه را بر حسنش نماند بازاری

همای فری طاووس حسن و طوطی نطق

به گاه جلوه گری چون تذرو رفتاری

دلم به غمزه جادو ربود و دوری کرد

کنون بماندم بی او چو نقش دیواری

ز وصل او چو کناری طمع نمی‌دارم

کناره کردم و راضی شدم به دیداری

ز هر چه هست گزیر است و ناگزیر از دوست

چه چاره سازد در دام دل گرفتاری

در اشتیاق جمالش چنان همی‌نالم

چو بلبلی که بماند میان گلزاری

حدیث سعدی در عشق او چو بیهده ا‌ست

نزد دمی چو ندارد زبان گفتاری

 

معنی بیت‌های شعر

مرا دلیست گرفتار عشق دلداری / سمن بری صنمی گلرخی جفاکاری

دلم گرفتار عشق دلبر و معشوقی است که اندامی چون یاسمن، چهره‌ای گلگون و رفتاری ستمگرانه دارد.

ستمگری شغبی فتنه‌ای دل آشوبی / هنروری عجبی طرفه‌ای جگرخواری

او ستمگری آشوبگر، فتنه‌انگیز و پریشان‌کنندهٔ دل‌هاست؛ در زیبایی و هنر شگفت‌انگیز و در عشق، جگرخوار و جان‌ستان است.

بنفشه زلفی نسرین بری سمن بویی / که ماه را بر حسنش نماند بازاری

گیسوانش چون بنفشه، اندامش چون نسرین و بویش مانند یاسمن است؛ چنان زیباست که ماه در برابر زیبایی او دیگر رونقی ندارد.

همای فری طاووس حسن و طوطی نطق / به گاه جلوه گری چون تذرو رفتاری

در فرخندگی همچون همای، در زیبایی مانند طاووس و در سخن گفتن مانند طوطی است؛ هنگام جلوه‌گری نیز رفتاری چون کبک دارد.

دلم به غمزه جادو ربود و دوری کرد / کنون بماندم بی او چو نقش دیواری

با ناز و غمزهٔ افسونگر دل مرا ربود و سپس از من دور شد؛ اکنون بی‌او سرگردان و بی‌حرکت، همچون نقش روی دیوار مانده‌ام.

ز وصل او چو کناری طمع نمی‌دارم / کناره کردم و راضی شدم به دیداری

چون امیدی به وصال و هم‌آغوشی با او ندارم، از او کناره گرفته‌ام و به یک دیدار او دلخوش و خرسند شده‌ام.

ز هر چه هست گزیر است و ناگزیر از دوست / چه چاره سازد در دام دل گرفتاری

از هر چیزی می‌توان گریخت، اما از دوست و عشق او گریزی نیست؛ کسی که دلش در دام عشق گرفتار شده است، چه چاره‌ای می‌تواند بیندیشد؟

در اشتیاق جمالش چنان همی‌نالم / چو بلبلی که بماند میان گلزاری

از شوق دیدن چهرهٔ او چنان ناله و زاری می‌کنم که گویی بلبلی در میان گلزاری گرفتار مانده است.

حدیث سعدی در عشق او چو بیهده ا‌ست / نزد دمی چو ندارد زبان گفتاری

سخن گفتن سعدی از عشق او بیهوده است؛ زیرا نزد کسی که زبان فهم و گفت‌وگو ندارد، سخن گفتن سودی ندارد.

معنی این شعر با کمک هوش مصنوعی تولید و توسط تیم تحریریه سایت ویرایش و تنظیم شده است

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤