تعالی الله چه روی است آن که گویی آفتابستی همراه با معنی و تفسیر

تعالی الله چه روی است آن که گویی آفتابستی

سعدی-غزل شماره 563

 

تعالی الله چه روی است آن که گویی آفتابستی

و گر مه را حیا بودی ز شرمش در نقابستی

اگر گل را نظر بودی چو نرگس تا جهان بیند

ز شرم رنگ رخسارش چو نیلوفر در آبستی

شبان خوابم نمی‌گیرد نه روز آرام و آسایش

ز چشم مست میگونش که پنداری به خوابستی

گر آن شاهد که من دانم به هر کس روی بنماید

فقیر از رقص در حالت خطیب از می خرابستی

چنان مستم که پنداری نماند امید هشیاری

به هش بازآمدی مجنون اگر مست شرابستی

گر آن ساعد که او دارد بدی با رستم دستان

به یک ساعت بیفکندی اگر افراسیابستی

بیار ای لعبت ساقی اگر تلخ است و گر شیرین

که از دستت شکر باشد و گر خود زهر نابستی

کمال حسن رویت را مخالف نیست جز خویت

دریغا آن لب شیرین اگر شیرین جوابستی

اگر دانی که تا هستم نظر با جز تو پیوستم

پس آنگه بر من مسکین جفا کردن صوابستی

زمین تشنه را باران نبودی بعد از این حاجت

اگر چندان که در چشمم سرشک اندر سحابستی

ز خاکم رشک می‌آید که بر سر می‌نهی پایش

که سعدی زیر نعلینت چه بودی گر ترابستی

 

معنی بیت‌های شعر

تعالی الله چه روی است آن که گویی آفتابستی
و گر مه را حیا بودی ز شرمش در نقابستی

پاک و منزه است خدا! چه چهره‌ای دارد؛ گویی خودِ آفتاب است. اگر ماه شرم و حیایی داشت، از شرمِ آن چهره در پسِ نقاب پنهان می‌شد.

اگر گل را نظر بودی چو نرگس تا جهان بیند
ز شرم رنگ رخسارش چو نیلوفر در آبستی

اگر گل مانند نرگس چشم داشت تا جهان را ببیند، از شرمِ رنگ و زیبایی چهره‌ی او مانند نیلوفر در آب پنهان می‌شد.

شبان خوابم نمی‌گیرد نه روز آرام و آسایش
ز چشم مست میگونش که پنداری به خوابستی

شب‌ها خواب به چشمم نمی‌آید و روزها نیز آرام و آسایش ندارم؛ از چشم‌های مست و سرخ‌فام او که گویی پیوسته در خواب و ناز است.

گر آن شاهد که من دانم به هر کس روی بنماید
فقیر از رقص در حالت خطیب از می خرابستی

اگر آن معشوقی که من می‌شناسم روی خود را به هر کسی نشان دهد، فقیر از شادی به رقص درمی‌آید و واعظ از شدت مستیِ عشق، از خود بی‌خود می‌شود.

چنان مستم که پنداری نماند امید هشیاری
به هش بازآمدی مجنون اگر مست شرابستی

چنان مست عشق اویم که گویی دیگر امیدی به هوشیاری نیست؛ اگر دیوانگیِ مجنون از مستیِ شراب بود، با هوشیاری به خود بازمی‌گشت.

گر آن ساعد که او دارد بدی با رستم دستان
به یک ساعت بیفکندی اگر افراسیابستی

اگر آن بازوی نیرومندی که او دارد از آنِ رستم دستان بود، افراسیاب را در یک ساعت از پا درمی‌آورد.

بیار ای لعبت ساقی اگر تلخ است و گر شیرین
که از دستت شکر باشد و گر خود زهر نابستی

ای ساقیِ زیبارو، شراب را بیاور؛ چه تلخ باشد و چه شیرین، چون از دست توست برای من شیرین‌تر از شکر است، حتی اگر زهر خالص باشد.

کمال حسن رویت را مخالف نیست جز خویت
دریغا آن لب شیرین اگر شیرین جوابستی

در برابر کمال زیبایی چهره‌ات هیچ عیبی نیست جز خوی و رفتار تو. افسوس که آن لب شیرین، پاسخ‌های شیرین و دلپذیر نمی‌دهد.

اگر دانی که تا هستم نظر با جز تو پیوستم
پس آنگه بر من مسکین جفا کردن صوابستی

اگر می‌دانی که تا زنده‌ام چشم و دل من به هیچ‌کس جز تو نخواهد بود، پس چگونه رواست که بر منِ بیچاره ستم کنی؟

زمین تشنه را باران نبودی بعد از این حاجت
اگر چندان که در چشمم سرشک اندر سحابستی

اگر اشک چشم من به اندازه‌ی بارانِ ابر بود، دیگر زمین تشنه نیازی به باران نداشت.

ز خاکم رشک می‌آید که بر سر می‌نهی پایش
که سعدی زیر نعلینت چه بودی گر ترابستی

به خاکی که پای خود را بر آن می‌گذاری حسادت می‌کنم؛ چه سعادتی بود برای سعدی اگر خاکی می‌شد و زیر کفش تو قرار می‌گرفت.

معنی این شعر با کمک هوش مصنوعی تولید و توسط تیم تحریریه سایت ویرایش و تنظیم شده است

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤