
سعدی-غزل شماره 598
خوش بود یاری و یاری بر کنار سبزه زاری
مهربانان روی بر هم وز حسودان برکناری
هر که را با دلستانی عیش میافتد زمانی
گو غنیمت دان که دیگر دیر دیر افتد شکاری
راحت جان است رفتن با دلارامی به صحرا
عین درمان است گفتن درد دل با غمگساری
هر که منظوری ندارد عمر ضایع میگذارد
اختیار این است دریاب ای که داری اختیاری
عیش در عالم نبودی گر نبودی روی زیبا
گر نه گل بودی نخواندی بلبلی بر شاخساری
بار بی اندازه دارم بر دل از سودای جانان
آخر ای بی رحم باری از دلی برگیر باری
دانی از بهر چه معنی خاک پایت مینباشم
تا تو را ننشیند از من بر دل نازک غباری
ور تو را با خاکساری سر به صحبت درنیاید
بر سر راهت بیفتم تا کنی بر من گذاری
زندگانی صرف کردن در طلب حیفی نباشد
گر دری خواهد گشودن سهل باشد انتظاری
دوستان معذور دارند از جوانمردی و رحمت
گر بنالد دردمندی یا بگرید بیقراری
رفتنش دل میرباید گفتنش جان میفزاید
با چنین حسن و لطافت چون کند پرهیزگاری
عمر سعدی گر سر آید در حدیث عشق شاید
کاو نخواهد ماند بی شک وین بماند یادگاری
معنی بیتهای نخستین
خوش بود یاری و یاری بر کنار سبزهزاری / مهربانان روی بر هم وز حسودان برکناری
چه خوش است همنشینی و یاری کردن در کنار سبزهزاری، در حالی که دوستان مهربان با یکدیگر باشند و از افراد حسود دوری کنند.
هر که را با دلستانی عیش میافتد زمانی / گو غنیمت دان که دیگر دیر دیر افتد شکاری
هر کس زمانی با دلبر و محبوب خود به شادی و خوشی میرسد، باید آن فرصت را غنیمت بشمارد؛ زیرا چنین موقعیتی دوباره بهندرت پیش میآید.
راحت جان است رفتن با دلارامی به صحرا / عین درمان است گفتن درد دل با غمگساری
رفتن به صحرا همراه محبوب، مایه آرامش جان است و بیان کردن درد دل برای یاری غمخوار، درمان واقعی اندوه است.
هر که منظوری ندارد عمر ضایع میگذارد / اختیار این است دریاب ای که داری اختیاری
هر کس هدف و مقصودی در زندگی ندارد، عمر خود را بیهوده تلف میکند. ای کسی که اختیار داری، اکنون فرصت را دریاب و راه درست را انتخاب کن.
عیش در عالم نبودی گر نبودی روی زیبا / گر نه گل بودی نخواندی بلبلی بر شاخساری
اگر چهرههای زیبا در جهان نبودند، شادی و خوشی نیز وجود نداشت؛ و اگر گلی بر شاخسار نبود، بلبل بر آن آواز نمیخواند.
بار بیاندازه دارم بر دل از سودای جانان
از عشق و اندیشه محبوب، اندوه و سنگینی فراوانی بر دل دارم.
«این بخش ناقص است و ادامهٔ بیت در متن نیامده است.
معنی بیتهای پایانی
آخر ای بی رحم باری از دلی برگیر باری
ای بیرحم، دستکم یک بار باری از سنگینی و رنج دل من بردار.
دانی از بهر چه معنی خاک پایت مینباشم
میدانی چرا خود را خاک پای تو نمیدانم؟
تا تو را ننشیند از من بر دل نازک غباری
برای آنکه مبادا از جانب من غباری بر دل لطیف و حساس تو بنشیند و آزردهات کند.
ور تو را با خاکساری سر به صحبت درنیاید
و اگر با فروتنی و خاکساری من حاضر نیستی با من سخن بگویی،
بر سر راهت بیفتم تا کنی بر من گذاری
در راهت میافتم تا از روی من بگذری و به من توجه کنی.
زندگانی صرف کردن در طلب حیفی نباشد
اگر زندگی در راه جستوجوی تو سپری شود، زیان و افسوسی نخواهد داشت.
گر دری خواهد گشودن سهل باشد انتظاری
اگر قرار باشد دری گشوده شود و گشایشی پدید آید، انتظار کشیدن آسان است.
دوستان معذور دارند از جوانمردی و رحمت
دوستان، از روی جوانمردی و مهربانی، عذر و حال یکدیگر را میپذیرند.
گر بنالد دردمندی یا بگرید بیقراری
اگر رنجدیدهای بنالد یا بیتاب و بیقرار بگرید، دوستان باید حال او را درک کنند.
رفتنش دل میرباید گفتنش جان میفزاید
حرکت و رفتارش دل را میرباید و سخن گفتنش به جان انسان نیرو و شادی میبخشد.
با چنین حسن و لطافت چون کند پرهیزگاری
با داشتن چنین زیبایی و لطافتی، چگونه میتواند از دلبری و دلربایی پرهیز کند؟
عمر سعدی گر سر آید در حدیث عشق شاید
اگر عمر سعدی در راه سخن گفتن از عشق به پایان برسد، سزاوار و شایسته است.
کاو نخواهد ماند بی شک وین بماند یادگاری
زیرا خودِ سعدی بیتردید باقی نمیماند، اما این سخنان عاشقانه بهعنوان یادگاری باقی خواهد ماند.



