
سعدی-غزل شماره 597
خبر از عیش ندارد که ندارد یاری
دل نخوانند که صیدش نکند دلداری
جان به دیدار تو یک روز فدا خواهم کرد
تا دگر برنکنم دیده به هر دیداری
یعلم الله که من از دست غمت جان نبرم
تو به از من بتر از من بکشی بسیاری
غم عشق آمد و غمهای دگر پاک ببرد
سوزنی باید کز پای برآرد خاری
می حرام است ولیکن تو بدین نرگس مست
نگذاری که ز پیشت برود هشیاری
میروی خرم و خندان و نگه مینکنی
که نگه میکند از هر طرفت غمخواری
خبرت هست که خلقی ز غمت بیخبرند
حال افتاده نداند که نیفتد باری
سرو آزاد به بالای تو میماند راست
لیکنش با تو میسر نشود رفتاری
مینماید که سر عربده دارد چشمت
مست خوابش نبرد تا نکند آزاری
سعدیا دوست نبینی و به وصلش نرسی
مگر آن وقت که خود را ننهی مقداری
معنی بیتهای شعر
خبر از عیش ندارد که ندارد یاری / دل نخوانند که صیدش نکند دلداری
کسی که یاری ندارد، از شادی و خوشی بیخبر است؛ و به کسی دل نمیگویند مگر آنکه دلدار، دل او را به دست آورده و گرفتار عشق خود کرده باشد.
جان به دیدار تو یک روز فدا خواهم کرد / تا دگر برنکنم دیده به هر دیداری
روزی جانم را در راه دیدار تو فدا خواهم کرد تا پس از آن، دیگر به هر دیداری چشم ندوزم و دل نبندم.
یعلم الله که من از دست غمت جان نبرم / تو به از من بتر از من بکشی بسیاری
خدا میداند که از رنج عشق و غم تو جان سالم به در نخواهم برد؛ اما تو میتوانی کسانی بسیار را که از من نیرومندترند، بیش از من بیازاری و بکشی.
غم عشق آمد و غمهای دگر پاک ببرد / سوزنی باید کز پای برآرد خاری
غم عشق که آمد، همه غمهای دیگر را به کلی از میان برد؛ همانگونه که برای بیرون آوردن خاری از پا، سوزنی لازم است.
می حرام است ولیکن تو بدین نرگس مست / نگذاری که ز پیشت برود هشیاری
شراب حرام است، اما تو با چشمان مست و افسونگرت چنان میکنی که هوشیاری از نزد تو دور نشود و انسان نتواند از تأثیر نگاهت رهایی یابد.
میروی خرم و خندان و نگه مینکنی / که نگه میکند از هر طرفت غمخواری
شاد و خندان میروی و به اطراف خود نگاه میکنی، غافل از اینکه از هر سو عاشقانی غمگین و دلسوز، تو را مینگرند.
خبرت هست که خلقی ز غمت بیخبرند / حال افتاده نداند که نیفتد باری
آیا میدانی که گروهی از مردم از غم تو بیخبرند؟ کسی که خود گرفتار و درمانده نشده باشد، حال شخص افتاده و گرفتار را درک نمیکند.
سرو آزاد به بالای تو میماند راست / لیکنش با تو میسر نشود رفتاری
سرو آزاد از نظر قامت و بلندی به تو شباهت دارد، اما هرگز نمیتواند مانند تو راه برود و آن ناز و رفتار دلربا را داشته باشد.
مینماید که سر عربده دارد چشمت / مست خوابش نبرد تا نکند آزاری
به نظر میرسد چشمانت آماده غوغا و آشوباند؛ از شدت مستی و فتنهگری خوابشان نمیبرد، مبادا کسی را نیازارند.
سعدیا دوست نبینی و به وصلش نرسی / مگر آن وقت که خود را ننهی مقداری
ای سعدی، تا زمانی که اندکی از خودبینی و خودخواهی خویش دست برنداری، دوست را نخواهی دید و به وصال او نخواهی رسید.



