
سعدی-غزل شماره 589
روی گشاده ای صنم طاقت خلق میبری
چون پس پرده میروی پرده صبر میدری
حور بهشت خوانمت ماه تمام گویمت
کآدمیی ندیدهام چون تو پری به دلبری
آینه را تو دادهای پرتو روی خویشتن
ور نه چه زهره داشتی در نظرت برابری
نسخه چشم و ابرویت پیش نگارگر برم
گویمش این چنین بکن صورت قوس و مشتری
چون تو درخت دل نشان تازه بهار و گلفشان
حیف بود که سایهای بر سر ما نگستری
دیده به روی هر کسی برنکنم ز مهر تو
در ز عوام بسته به چون تو به خانه اندری
من نه مخیرم که چشم از تو به خویشتن کنم
گر تو نظر به ما کنی ور نکنی مخیری
پند حکیم بیش از این در من اثر نمیکند
کیست که برکند یکی زمزمه قلندری
عشق و دوام عافیت مختلفند سعدیا
هر که سفر نمیکند دل ندهد به لشکری
معنی بیتهای شعر
روی گشاده ای صنم طاقت خلق میبری
چون پس پرده میروی پرده صبر میدری
ای معشوقِ خوشرو، زیبایی و دلرباییات طاقت مردم را میبرد؛ و هنگامی که پشت پرده میروی، پردهٔ شکیبایی آنان را نیز میدری.
حور بهشت خوانمت ماه تمام گویمت
کآدمیی ندیدهام چون تو پری به دلبری
تو را حوریِ بهشت مینامم و ماه کامل میخوانم؛ زیرا هیچ انسانی را ندیدهام که در دلربایی مانند تو، ای پری، باشد.
آینه را تو دادهای پرتو روی خویشتن
ور نه چه زهره داشتی در نظرت برابری
این تویی که با تابش چهرهٔ خود به آینه روشنایی بخشیدهای؛ وگرنه آینه چگونه جرئت میکرد خود را در برابر روی تو قرار دهد؟
نسخه چشم و ابرویت پیش نگارگر برم
گویمش این چنین بکن صورت قوس و مشتری
تصویر و طرح چشم و ابروی تو را نزد نقاش میبرم و به او میگویم چهرهای چنین بیافرین؛ با ابروهایی کمانی و چشمانی درخشان و زیبا.
چون تو درخت دل نشان تازه بهار و گلفشان
حیف بود که سایهای بر سر ما نگستری
از آنجا که تو درختی دلنشین و نشانهٔ بهار تازه و گلافشان هستی، دریغ است که سایهای بر سر ما نیفکنی و ما را از لطف خود بهرهمند نسازی.
دیده به روی هر کسی برنکنم ز مهر تو
در ز عوام بسته به چون تو به خانه اندری
به سبب عشق تو، چشم از هر کس دیگری برمیگیرم؛ زیرا وقتی کسی مانند تو به خانهٔ دل من درآمده است، درِ آن را به روی مردم عادی بستهام.
من نه مخیرم که چشم از تو به خویشتن کنم
گر تو نظر به ما کنی ور نکنی مخیری
من اختیار ندارم که از تو چشم بردارم و به خود بپردازم؛ اما تو آزاد و مختاری که به ما نگاه کنی یا نکنی.
پند حکیم بیش از این در من اثر نمیکند
کیست که برکند یکی زمزمه قلندری
اندرز خردمندان بیش از این در من اثر ندارد؛ زیرا چه کسی میتواند نغمه و زمزمهٔ شورمندانهٔ عشق و قلندری را از دل من بیرون کند؟
عشق و دوام عافیت مختلفند سعدیا
هر که سفر نمیکند دل ندهد به لشکری
ای سعدی، عشقورزی با آسودگی و سلامتِ همیشگی سازگار نیست؛ پس کسی که آمادهٔ رنج و خطر سفر نیست، نباید دل به سپاه عشق بسپارد.



