
سعدی-غزل شماره 583
جور بر من میپسندد دلبری
زور با من میکند زورآوری
بار خصمی میکشم کز جور او
مینشاید رفت پیش داوری
عقل بیچارهست در زندان عشق
چون مسلمانی به دست کافری
بارها گفتم بگریم پیش خلق
تا مگر بر من ببخشد خاطری
باز گویم پادشاهی را چه غم
گر به خیلش در بمیرد چاکری
ای که صبر از من طمع داری و هوش
بار سنگین مینهی بر لاغری
زآنچه در پای عزیزان افکنند
ما سری داریم اگر داری سری
چشم عادت کرده با دیدار دوست
حیف باشد بعد از او بر دیگری
در سراپای تو حیران ماندهام
در نمیباید به حسنت زیوری
این سخن سعدی تواند گفت و بس
هر گدایی را نباشد جوهری
معنی بیتهای شعر
جور بر من میپسندد دلبری
زور با من میکند زورآوری
آن دلبر بر من ستم روا میدارد و با زور و قدرت با من رفتار میکند.
بار خصمی میکشم کز جور او
مینشاید رفت پیش داوری
ستم و دشمنیِ او را تحمل میکنم؛ زیرا از شدت بیدادش نمیتوان برای دادخواهی نزد داوری رفت.
عقل بیچارهست در زندان عشق
چون مسلمانی به دست کافری
عقل در زندان عشق درمانده و گرفتار است؛ مانند مسلمانی که به دست کافری اسیر شده باشد.
بارها گفتم بگریم پیش خلق
تا مگر بر من ببخشد خاطری
بارها با خود گفتم نزد مردم گریه و زاری کنم، شاید دل معشوق به حال من نرم شود و مرا آرامش دهد.
باز گویم پادشاهی را چه غم
گر به خیلش در بمیرد چاکری
اما باز با خود میگویم پادشاه را چه باک، اگر یکی از خدمتکاران و زیردستانش در میان سپاهش بمیرد؟
ای که صبر از من طمع داری و هوش
بار سنگین مینهی بر لاغری
ای کسی که از من انتظار شکیبایی و خردمندی داری، از ناتوانی چون من بار سنگینی میطلبی.
زآنچه در پای عزیزان افکنند
ما سری داریم اگر داری سری
ما نیز سری داریم که در پای عزیزان نثار کنیم؛ البته اگر تو هم مردانگی و همتی داشته باشی.
چشم عادت کرده با دیدار دوست
حیف باشد بعد از او بر دیگری
چشم من به دیدن یار خو گرفته است؛ پس از او نگریستن به دیگری دریغ و ناسپاسی است.
در سراپای تو حیران ماندهام
در نمیباید به حسنت زیوری
در تمام وجود و اندام تو حیران ماندهام؛ زیبایی تو چنان کامل است که به هیچ زیور و آرایشی نیاز نداری.
این سخن سعدی تواند گفت و بس
هر گدایی را نباشد جوهری
این سخن را تنها سعدی میتواند بگوید؛ زیرا هر گدایی از گوهر دانش، هنر و شایستگی برخوردار نیست.



