دیدی که وفا به جا نیاوردی همراه با معنی و تفسیر

دیدی که وفا به جا نیاوردی

سعدی-غزل شماره 571

 

دیدی که وفا به جا نیاوردی

رفتی و خلاف دوستی کردی

بیچارگیم به چیز نگرفتی

درماندگیم به هیچ نشمردی

من با همه جوری از تو خشنودم

تو بی گنهی ز من بیازردی

خود کردن و جرم دوستان دیدن

رسمیست که در جهان تو آوردی

نازت ببرم که نازک اندامی

بارت بکشم که نازپروردی

ما را که جراحت است خون آید

درد تو چنم که فارغ از دردی

گفتم که نریزم آب رخ زین بیش

بر خاک درت که خون من خوردی

وین عشق تو در من آفریدستند

هرگز نرود ز زعفران زردی

ای ذره تو در مقابل خورشید

بیچاره چه می‌کنی بدین خردی

در حلقه کارزار جان دادن

بهتر که گریختن به نامردی

سعدی سپر از جفا نیندازد

گل با گیه است و صاف با دردی

 

معنی بیت‌های شعر

دیدی که وفا به جا نیاوردی
رفتی و خلاف دوستی کردی

دیدی که به عهد و وفاداری خود عمل نکردی؛ رفتی و برخلاف آیین دوستی رفتار کردی.

بیچارگیم به چیز نگرفتی
درماندگیم به هیچ نشمردی

به بیچارگی و درماندگی من هیچ توجهی نکردی و آن را ناچیز شمردی.

من با همه جوری از تو خشنودم
تو بی گنهی ز من بیازردی

من با وجود همه ستم‌هایی که از تو دیده‌ام، هنوز از تو خشنودم؛ اما تو، با اینکه از من گناهی ندیده‌ای، مرا آزردی.

خود کردن و جرم دوستان دیدن
رسمیست که در جهان تو آوردی

ستم کردن به دوستان و سپس گناه را به گردن آنان انداختن، رسمی است که تو در جهان پدید آورده‌ای.

نازت ببرم که نازک اندامی
بارت بکشم که نازپروردی

به خاطر اندام لطیف و ظریف تو، نازت را می‌کشم؛ و چون نازپرورده‌ای، رنج و بار تو را نیز بر دوش می‌گیرم.

ما را که جراحت است خون آید
درد تو چنم که فارغ از دردی

از زخم‌های من خون جاری می‌شود؛ اما درد عشق تو را چگونه تحمل کنم، در حالی که تو خود از درد و رنج بی‌خبری؟

گفتم که نریزم آب رخ زین بیش
بر خاک درت که خون من خوردی

گفتم بیش از این آبرو و عزت خود را بر خاک آستانت نریزم؛ زیرا تو با بی‌مهری، خون دل مرا ریختی و نابودم کردی.

وین عشق تو در من آفریدستند
هرگز نرود ز زعفران زردی

این عشقی که در وجود من پدید آورده‌ای، هرگز از بین نخواهد رفت؛ همان‌گونه که زردی از زعفران جداشدنی نیست.

ای ذره تو در مقابل خورشید
بیچاره چه می‌کنی بدین خردی

ای ذره، تو در برابر خورشید چه توانی داری؟ ای ناتوان، با این کوچکی و ناچیزی چگونه می‌خواهی در برابر او بایستی؟

در حلقه کارزار جان دادن
بهتر که گریختن به نامردی

در میدان نبرد و در میان جنگاوران جان دادن، بهتر از آن است که از ترس بگریزی و به نامردی متهم شوی.

سعدی سپر از جفا نیندازد
گل با گیه است و صاف با دردی

سعدی در برابر ستم و بی‌مهری محبوب سپر نمی‌اندازد و همچنان پایداری می‌کند؛ زیرا گل همیشه با خار همراه است و نوشیدنی صاف نیز با دردسر و رنج به دست می‌آید.

«در مصراع «درد تو چنم که فارغ از دردی»، واژهٔ «چنم» در متن مبهم است و احتمالاً به معنای «چه کنم» آمده است.

معنی این شعر با کمک هوش مصنوعی تولید و توسط تیم تحریریه سایت ویرایش و تنظیم شده است

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤