
سعدی-غزل شماره 561
یارا قدحی پر کن از آن داروی مستی
تا از سر صوفی برود علت هستی
عاقل متفکر بود و مصلحت اندیش
در مذهب عشق آی و از این جمله برستی
ای فتنه نوخاسته از عالم قدرت
غایب مشو از دیده که در دل بنشستی
آرام دلم بستدی و دست شکیبم
برتافتی و پنجه صبرم بشکستی
احوال دو چشم من بر هم ننهاده
با تو نتوان گفت به خواب شب مستی
سودازدهای کز همه عالم به تو پیوست
دل نیک بدادت که دل از وی بگسستی
در روی تو گفتم سخنی چند بگویم
رو باز گشادی و در نطق ببستی
گر باده از این خم بود و مطرب از این کوی
ما توبه بخواهیم شکستن به درستی
سعدی غرض از حقه تن آیت حق است
صد تعبیه در توست و یکی باز نجستی
نقاش وجود این همه صورت که بپرداخت
تا نقش ببینی و مصور بپرستی
معنی بیتهای شعر
یارا قدحی پر کن از آن داروی مستی
تا از سر صوفی برود علت هستی
ای یار، جامی از آن شراب مستکننده پر کن تا اندیشهٔ هستی و خودبینی از سر صوفی و عارف دور شود.
عاقل متفکر بود و مصلحت اندیش
در مذهب عشق آی و از این جمله برستی
آدم عاقل پیوسته میاندیشد و مصلحتسنج است؛ اما وارد آیین عشق شو تا از این اندیشهها و مصلحتاندیشیها رهایی یابی.
ای فتنه نوخاسته از عالم قدرت
غایب مشو از دیده که در دل بنشستی
ای زیبای فتنهانگیزی که از جهان قدرت و آفرینش پدید آمدهای، از چشم من دور مشو؛ زیرا در دل من جای گرفتهای.
آرام دلم بستدی و دست شکیبم
برتافتی و پنجه صبرم بشکستی
آرامش دلم را از من گرفتی و رشتهٔ شکیباییام را گسستی و توان صبر و تحملم را از میان بردی.
احوال دو چشم من بر هم ننهاده
با تو نتوان گفت به خواب شب مستی
چشمهای من از شدت بیخوابی و بیقراری روی هم نمیروند؛ در حال خواب و مستی شبانه نمیتوان با تو از حال آنها سخن گفت.
سودازدهای کز همه عالم به تو پیوست
دل نیک بدادت که دل از وی بگسستی
عاشق و شیفتهای که از همهٔ جهان برید و به تو پیوست، دل پاک و نیکویی به تو سپرد؛ اما تو از او دل بریدی.
در روی تو گفتم سخنی چند بگویم
رو باز گشادی و در نطق ببستی
وقتی در برابر روی تو خواستم چند سخن بگویم، چهرهات را گشودی و با زیبایی خود زبانم را از گفتن بازداشتی.
گر باده از این خم بود و مطرب از این کوی
ما توبه بخواهیم شکستن به درستی
اگر شراب از چنین خمّی باشد و نوازنده و آوازخوان از چنین کویی، ما بهراستی میخواهیم توبهٔ خود را بشکنیم.
سعدی غرض از حقه تن آیت حق است
صد تعبیه در توست و یکی باز نجستی
ای سعدی، مقصود از این صندوق و پیکر جسمانی، نشانهای از حق و حقیقت الهی است؛ در وجود تو صد راز و شگفتی نهفته است، اما هنوز یکی از آنها را هم نگشودهای.
نقاش وجود این همه صورت که بپرداخت
تا نقش ببینی و مصور بپرستی
آفرینندهٔ هستی این همه صورت و نقش را پدید آورد تا نقشهای آفرینش را ببینی و نقاش و آفرینندهٔ آنها را بپرستی.



