آن سرو ناز بین که چه خوش می‌رود به راه همراه با معنی و تفسیر

آن سرو ناز بین که چه خوش می‌رود به راه

سعدی-غزل شماره 539

 

آن سرو ناز بین که چه خوش می‌رود به راه

وآن چشم آهوانه که چون می‌کند نگاه

تو سرو دیده‌ای که کمر بست بر میان

یا ماه چارده که به سر برنهد کلاه

گل با وجود او چو گیاه است پیش گل

مه پیش روی او چو ستاره‌ست پیش ماه

سلطان صفت همی‌رود و صد هزار دل

با او چنان که در پی سلطان رود سپاه

گویند از او حذر کن و راه گریز گیر

گویم کجا روم که ندانم گریزگاه

اول نظر که چاه زنخدان بدیدمش

گویی در اوفتاد دل از دست من به چاه

دل خود دریغ نیست که از دست من برفت

جان عزیز بر کف دست است گو بخواه

ای هر دو دیده پای که بر خاک می‌نهی

آخر نه بر دو دیده من به که خاک راه

حیف است از آن دهن که تو داری جواب تلخ

وآن سینه سفید که دارد دل سیاه

بیچارگان بر آتش مهرت بسوختند

آه از تو سنگدل که چه نامهربانی آه

شهری به گفت و گوی تو در تنگنای شوق

شب روز می‌کنند و تو در خواب صبحگاه

گفتم بنالم از تو به یاران و دوستان

باشد که دست ظلم بداری ز بی‌گناه

بازم حفاظ دامن همت گرفت و گفت

از دوست جز به دوست مبر سعدیا پناه

 

معنی بیت‌های شعر

آن سرو ناز بین که چه خوش می‌رود به راه
وآن چشم آهوانه که چون می‌کند نگاه

آن یارِ بلندبالا و دلربا را ببین که چه زیبا راه می‌رود، و آن چشمانِ شبیه چشم آهو را ببین که هنگام نگاه کردن چه جلوه‌ای دارد.

تو سرو دیده‌ای که کمر بست بر میان
یا ماه چارده که به سر برنهد کلاه

آیا تاکنون سروِ زیبایی دیده‌ای که بر کمر خود کمربند بسته باشد؟ یا ماهِ چهارده‌شبی را دیده‌ای که بر سر خود کلاه گذاشته باشد؟

گل با وجود او چو گیاه است پیش گل
مه پیش روی او چو ستاره‌ست پیش ماه

در برابر زیبایی او، گل مانند گیاهی بی‌ارزش است؛ و ماه در برابر چهره‌اش همچون ستاره‌ای در برابر ماه جلوه می‌کند.

سلطان صفت همی‌رود و صد هزار دل
با او چنان که در پی سلطان رود سپاه

او مانند پادشاه با شکوه و جلال حرکت می‌کند و صد هزار دل عاشق و شیفته، همچون سپاهی که در پی سلطان می‌رود، همراه او هستند.

گویند از او حذر کن و راه گریز گیر
گویم کجا روم که ندانم گریزگاه

به من می‌گویند از او دوری کن و راه فرار در پیش بگیر؛ اما من می‌گویم به کجا بروم، در حالی که راه گریزی نمی‌شناسم؟

اول نظر که چاه زنخدان بدیدمش
گویی در اوفتاد دل از دست من به چاه

همان نخستین بار که فرورفتگی چانه‌اش را دیدم، گویی دل از اختیارم خارج شد و در چاه زنخدان او افتاد.

دل خود دریغ نیست که از دست من برفت
جان عزیز بر کف دست است گو بخواه

از دست رفتن دل خود را افسوس نمی‌خورم؛ زیرا جان عزیزم را نیز بر کف دست گرفته‌ام و به او می‌گویم: اگر می‌خواهی، آن را هم بگیر.

ای هر دو دیده پای که بر خاک می‌نهی
آخر نه بر دو دیده من به که خاک راه

ای چشمان من، مراقب باشید بر چه خاکی قدم می‌گذارید؛ آیا بهتر نیست به جای خاک راه، بر روی دو چشم من قدم بگذارید؟

حیف است از آن دهن که تو داری جواب تلخ
وآن سینه سفید که دارد دل سیاه

دریغ است که آن دهان زیبا پاسخ تلخ بدهد؛ و افسوس از آن سینه سفید که در درون خود دلی سیاه و نامهربان دارد.

بیچارگان بر آتش مهرت بسوختند
آه از تو سنگدل که چه نامهربانی آه

عاشقان درمانده در آتش عشق و محبت تو سوختند؛ افسوس بر تو، ای سنگدل، که چه بسیار نامهربانی!

شهری به گفت و گوی تو در تنگنای شوق
شب روز می‌کنند و تو در خواب صبحگاه

تمام مردم شهر از شوق دیدار و گفت‌وگو با تو، شب را به روز می‌رسانند؛ اما تو هنگام صبح همچنان در خواب هستی.

گفتم بنالم از تو به یاران و دوستان
باشد که دست ظلم بداری ز بی‌گناه

گفتم از ستمی که بر من می‌کنی نزد یاران و دوستانت شکایت کنم، شاید دست ظلم و ستم خود را از سر این بی‌گناه برداری.

بازم حفاظ دامن همت گرفت و گفت
از دوست جز به دوست مبر سعدیا پناه

اما دوباره دامن همت و جوانمردی مرا از این کار بازداشت و گفت: ای سعدی، از دوست نزد کسی جز خودِ دوست پناه نبر و شکایت مکن.

معنی این شعر با کمک هوش مصنوعی تولید و توسط تیم تحریریه سایت ویرایش و تنظیم شده است

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤