
سعدی-غزل شماره 538
ای طراوت برده از فردوس اعلی روی تو
نادر است اندر نگارستان دنیی روی تو
دختران مصر را کاسد شود بازار حسن
گر چو یوسف پرده بردارد به دعوی روی تو
گر چه از انگشت مانی بر نیاید چون تو نقش
هر دم انگشتی نهد بر نقش مانی روی تو
از گل و ماه و پری در چشم من زیباتری
گل ز من دل برد یا مه یا پری نی روی تو
ماه و پروین از خجالت رخ فرو پوشد اگر
آفتاب آسا کند در شب تجلی روی تو
مردم چشمش بدرد پرده اعمی ز شوق
گر درآید در خیال چشم اعمی روی تو
روی هر صاحب جمالی را به مه خواندن خطاست
گر رخی را ماه باید خواند باری روی تو
رسم تقوی مینهد در عشقبازی رای من
کوس غارت میزند در ملک تقوی روی تو
چون به هر وجهی بخواهد رفت جان از دست ما
خوبتر وجهی بباید جستن اولی روی تو
چشمم از زاری چو فرهاد است و شیرین لعل تو
عقلم از شورش چو مجنون است و لیلی روی تو
ملک زیبایی مسلم گشت فرمان تو را
تا چنین خطی مزور کرد انشی روی تو
داشتند اصحاب خلوت حرفها بر من ز بد
تا تجلی کرد در بازار تقوی روی تو
خرده بر سعدی مگیر ای جان که کاری خرد نیست
سوختن در عشق وانگه ساختن بی روی تو
معنی بیتهای نخستین
ای طراوت برده از فردوس اعلی روی تو / نادر است اندر نگارستان دنیی روی تو
ای که چهرهات از بهشت برین نیز شادابتر و دلانگیزتر است، مانند روی تو در نگارخانهٔ دنیا کمنظیر است.
دختران مصر را کاسد شود بازار حسن / گر چو یوسف پرده بردارد به دعوی روی تو
اگر یوسف نیز برای برتری چهرهات پرده از رخسار خود بردارد، بازار زیبایی دختران مصر رونق خود را از دست میدهد.
گر چه از انگشت مانی بر نیاید چون تو نقش / هر دم انگشتی نهد بر نقش مانی روی تو
هرچند از قلم و انگشت مانی، نقشی مانند چهرهٔ تو پدید نمیآید، اما روی تو هر لحظه بر نقشهای مانی برتری و انگشت حیرت مینهد.
از گل و ماه و پری در چشم من زیباتری / گل ز من دل برد یا مه یا پری نی روی تو
در نظر من، تو از گل و ماه و پری زیباتری؛ اگر گل یا ماه یا پری دل مرا ربودهاند، چهرهٔ تو از آنها زیباتر است.
ماه و پروین از خجالت رخ فرو پوشد اگر / آفتابآسا کند در شب تجلی روی تو
اگر چهرهٔ تو مانند آفتاب در شب جلوهگر شود، ماه و ستارهٔ پروین از شرم روی خود را پنهان میکنند.
مردم چشمش بدرد پردهٔ اعمی ز شوق / گر درآید در خیال چشم اعمی روی تو
اگر تصویر روی تو حتی به خیال چشم نابینا راه یابد، از شدت شوق، پردهٔ نابینایی از برابر دیدگانش کنار میرود.
روی هر صاحب جمالی را به مه خواندن خطاست
این خطاست که چهرهٔ هر زیبارویی را به ماه تشبیه کنیم؛ زیرا روی تو از همهٔ زیبارویان و حتی از ماه برتر است.
«»
معنی بیتهای پایانی
گر رخی را ماه باید خواند باری روی تو
اگر قرار باشد چهرهای را ماه بنامند، بیتردید آن چهره، روی توست.
رسم تقوی مینهد در عشقبازی رای من
دل و اندیشهام در عشقورزی، آیین پرهیزگاری را کنار میگذارد.
کوس غارت میزند در ملک تقوی روی تو
چهرهٔ تو در قلمرو تقوا، همچون کوسِ غارت، نوید بههمریختن و تاراج پرهیزگاری را میدهد.
چون به هر وجهی بخواهد رفت جان از دست ما
چون جان ما به هر حال و از هر راهی قرار است از دست برود.
خوبتر وجهی بباید جستن اولی روی تو
پس بهتر است راه و شیوهای نیکوتر بجوییم؛ و چه راهی بهتر از روی آوردن به تو؟
چشمم از زاری چو فرهاد است و شیرین لعل تو
چشمم از گریه و زاری مانند فرهاد است و لب لعلگون تو همچون شیرین، دلربا و خواستنی است.
عقلم از شورش چو مجنون است و لیلی روی تو
عقلم از شدت شوریدگی مانند مجنون است و روی تو برای من همچون لیلای زیباست.
ملک زیبایی مسلم گشت فرمان تو را
پادشاهی و فرمانروایی سرزمین زیبایی به تو اختصاص یافت.
تا چنین خطی مزور کرد انشی روی تو
از آن هنگام که چهرهات با چنین خط و نقشی زیبا آراسته شد، این فرمانروایی به تو رسید.
داشتند اصحاب خلوت حرفها بر من ز بد
یاران خلوتنشین و اهل زهد، دربارهٔ من بدگوییها میکردند.
تا تجلی کرد در بازار تقوی روی تو
تا آنکه روی تو در بازار تقوا آشکار شد و همهٔ آن سخنان و ادعاها را بیاعتبار کرد.
خرده بر سعدی مگیر ای جان که کاری خرد نیست
ای جان، سعدی را سرزنش مکن؛ زیرا کاری که او در پیش گرفته، کاری کوچک و آسان نیست.
سوختن در عشق وانگه ساختن بی روی تو
سوختن در آتش عشق و سپس بدون دیدن روی تو دوباره ساختن و بهبود یافتن، کاری بسیار دشوار است.



