گفتم به عقل پای برآرم ز بند او همراه با معنی و تفسیر

گفتم به عقل پای برآرم ز بند او

سعدی-غزل شماره 533

 

گفتم به عقل پای برآرم ز بند او

روی خلاص نیست به جهد از کمند او

مستوجب ملامتی ای دل که چند بار

عقلت بگفت و گوش نکردی به پند او

آن بوستان میوه شیرین که دست جهد

دشوار می‌رسد به درخت بلند او

گفتم عنان مرکب تازی بگیرمش

لیکن وصول نیست به گرد سمند او

سر در جهان نهادمی از دست او ولیک

از شهر او چگونه رود شهربند او

چشمم بدوخت از همه عالم به اتفاق

تا جز در او نظر نکند مستمند او

گر خود به جای مروحه شمشیر می‌زند

مسکین مگس کجا رود از پیش قند او

نومید نیستم که هم او مرهمی نهد

ور نه به هیچ به نشود دردمند او

او خود مگر به لطف خداوندیی کند

ور نه ز ما چه بندگی آید پسند او

سعدی چو صبر از اوت میسر نمی‌شود

اولیتر آن که صبر کنی بر گزند او

 

معنی بیت‌های شعر

گفتم به عقل پای برآرم ز بند او
روی خلاص نیست به جهد از کمند او

با خود گفتم به یاری عقل از بند عشق او رهایی می‌یابم، اما از دام و کمند او با کوشش و تلاش نیز راه گریزی نیست.

مستوجب ملامتی ای دل که چند بار
عقلت بگفت و گوش نکردی به پند او

ای دل، سزاوار سرزنشی؛ زیرا عقل بارها تو را اندرز داد، اما تو به نصیحت او گوش نکردی.

آن بوستان میوه شیرین که دست جهد
دشوار می‌رسد به درخت بلند او

او مانند بوستانی است که میوه‌های شیرین دارد، اما دست تلاش به آسانی به درخت بلند و دست‌نیافتنی او نمی‌رسد.

گفتم عنان مرکب تازی بگیرمش
لیکن وصول نیست به گرد سمند او

گفتم با شتاب و کوشش فراوان خود را به او برسانم، اما حتی با تیزترین مرکب نیز رسیدن به پای اسب او ممکن نیست.

سر در جهان نهادمی از دست او ولیک
از شهر او چگونه رود شهربند او

به سبب عشق او سر به جهان نهادم و از خود بی‌خود شدم؛ اما چگونه می‌توان از قلمرو و فرمانروایی او بیرون رفت، وقتی او بر سراسر وجودم فرمانرواست؟

چشمم بدوخت از همه عالم به اتفاق
تا جز در او نظر نکند مستمند او

به کلی چشم از همه جهان پوشیدم و تنها به او نگریستم؛ زیرا عاشق نیازمند او جز به درگاه او نمی‌تواند نگاه کند.

گر خود به جای مروحه شمشیر می‌زند
مسکین مگس کجا رود از پیش قند او

اگر او به جای بادبزن با شمشیر براند، این مگس بیچاره چگونه می‌تواند از برابر قند شیرین او بگریزد؟ یعنی عاشق ناتوان حتی در برابر آزار معشوق نیز راه فراری ندارد.

نومید نیستم که هم او مرهمی نهد
ور نه به هیچ به نشود دردمند او

از او ناامید نیستم؛ شاید خود او بر زخم من مرهم بگذارد، وگرنه این دردِ عاشق درمان‌پذیر نیست.

او خود مگر به لطف خداوندیی کند
ور نه ز ما چه بندگی آید پسند او

تنها امیدم این است که او از سر بزرگواری و لطف خدایی با من مهربانی کند؛ وگرنه بندگی و خدمت ما در برابر کمال او چگونه می‌تواند پسندیده و پذیرفتنی باشد؟

سعدی چو صبر از اوت میسر نمی‌شود
اولیتر آن که صبر کنی بر گزند او

ای سعدی، چون نمی‌توانی در برابر عشق او شکیبا باشی، بهتر است دست‌کم در برابر آزار و رنجی که از او می‌بینی شکیبایی کنی.

معنی این شعر با کمک هوش مصنوعی تولید و توسط تیم تحریریه سایت ویرایش و تنظیم شده است

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤