من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی همراه با معنی و تفسیر

من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی

سعدی-غزل شماره 694

 

من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی

عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی

دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم

باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی

ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه

ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی

آن نه خالست و زنخدان و سر زلف پریشان

که دل اهل نظر برد که سریست خدایی

پرده بردار که بیگانه خود این روی نبیند

تو بزرگی و در آیینه کوچک ننمایی

حلقه بر در نتوانم زدن از دست رقیبان

این توانم که بیایم به محلت به گدایی

عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت

همه سهلست تحمل نکنم بار جدایی

روز صحرا و سماعست و لب جوی و تماشا

در همه شهر دلی نیست که دیگر بربایی

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم

چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی

شمع را باید از این خانه به دربردن و کشتن

تا به همسایه نگوید که تو در خانه مایی

سعدی آن نیست که هرگز ز کمندت بگریزد

که بدانست که دربند تو خوشتر که رهایی

خلق گویند برو دل به هوای دگری ده

نکنم خاصه در ایام اتابک دو هوایی

معنی بیت‌های شعر

من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی / عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی

از ابتدا نمی‌دانستم که تو بی‌مهر و پیمان‌شکنی؛ وگرنه عهد نبستن بهتر از آن است که پیمان ببندی و به آن وفا نکنی.

دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم / باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی

دوستانم مرا سرزنش می‌کنند که چرا دل به تو سپرده‌ام؛ باید نخست از خودت پرسید که چرا این‌چنین زیبا و دلربایی.

ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه / ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی

ای کسی که گفتی در پی زیبارویان روزگار نرو، ما در این دریای اندیشه و حیرت کجاییم و تو کجایی؟ یعنی تو از حال عاشقان چه می‌دانی؟

آن نه خالست و زنخدان و سر زلف پریشان / که دل اهل نظر برد که سریست خدایی

آنچه دل صاحبان بصیرت را می‌رباید، فقط خال و چانه و زلف پریشان نیست؛ بلکه در آن، رازی الهی و زیبایی‌ای آسمانی نهفته است.

پرده بردار که بیگانه خود این روی نبیند / تو بزرگی و در آیینه کوچک ننمایی

پرده از چهره بردار، زیرا شایسته نیست بیگانگان این چهره را ببینند؛ تو آن‌قدر بزرگی و باشکوهی که در آینه‌ای کوچک به‌درستی نمایان نمی‌شوی.

حلقه بر در نتوانم زدن از دست رقیبان / این توانم که بیایم به محلت به گدایی

به سبب حضور رقیبان نمی‌توانم بر در خانه‌ات حلقه بزنم؛ اما می‌توانم به محله‌ات بیایم و مانند گدایی در برابر تو اظهار نیاز و فروتنی کنم.

عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت / همه سهلست تحمل نکنم بار جدایی

عاشقی، تهیدستی، انگشت‌نما شدن و سرزنش مردم، همه برایم آسان است؛ اما تحمل رنج دوری از تو را ندارم.

روز صحرا و سماعست و لب جوی و تماشا / در همه شهر دلی نیست که دیگر بربایی

امروز روز گردش در صحرا، شنیدن آواز و نغمه، نشستن کنار جویبار و تماشاست؛ اما در سراسر شهر دیگر دلی نمانده که تو آن را ببری، زیرا همه دل‌ها را ربوده‌ای.

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم / چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی

پیش خود گفته بودم که وقتی بیایی، اندوه دلم را برایت بازگو می‌کنم؛ اما اکنون چه بگویم، زیرا با آمدن تو غم از دلم رفته است.

شمع را باید از این خانه به دربردن و کشتن / تا به همسایه نگوید که تو در خانه مایی

باید شمع را از خانه بیرون برد و خاموش کرد تا روشنایی آن به همسایه خبر ندهد که تو در خانه ما هستی.

سعدی آن نیست که هرگز ز کمندت بگریزد / که بدانست که دربند تو خوشتر که رهایی

سعدی کسی نیست که بخواهد از دام عشق تو بگریزد؛ زیرا دانسته است که گرفتار و اسیر تو بودن از آزاد و رها بودن بهتر است.

خلق گویند برو دل به هوای دگری ده / نکنم خاصه در ایام اتابک دو هوایی

مردم می‌گویند دل به عشق دیگری بسپار؛ اما من چنین نمی‌کنم، به‌ویژه در روزگار اتابک که وفاداری و یک‌دلی را شایسته‌تر می‌دانم.

مقدمه و فضای کلی

این غزل سعدی سرشار از گلایه از بی‌وفایی معشوق و حسرتِ دل‌سپردن به کسی است که عهد نمی‌پاید. شاعر در گفت‌وگویی عاطفی با دوستان و معشوق، از دشواری عشق و ناپایداری زیبایی‌های دنیوی سخن می‌گوید. فضای شعر میان اندوهِ فراق، پند و تأمل عاشقانه در نوسان است و در پایان، زیبایی معشوق را جلوه‌ای رازآلود و الهی می‌نمایاند.


واژگان دشوار

بی‌مهر: بی‌محبت، بی‌وفا

وفایی: وفاداری، پایبندی به عهد

عهد: پیمان، قول و قرار

نابستن: نبستن، برقرار نکردن

نپایی: پایدار نمانی، وفادار نباشی

عیب کنندم: مرا سرزنش کنند

دل دادن: عاشق شدن، دلبسته شدن

چرایی: چرا هستی؛ چرا چنین زیبایی

اندر پی: در پیِ، به دنبالِ

خوبان زمانه: زیبارویان روزگار

بحر: دریا؛ در اینجا کنایه از دریای اندیشه و تفکر

تفکر: اندیشیدن، اندیشه

خال: لکه یا نقطهٔ سیاه بر چهره

زنخدان: چانه

زلف: موی سر، گیسو

پریشان: آشفته و پراکنده

اهل نظر: صاحبان بصیرت و اندیشه؛ نیک‌اندیشان

سِرّ: راز، امر پوشیده

خدایی: الهی، منسوب به خدا


نتیجه‌گیری

این غزل بیانگر پشیمانی عاشق از دل‌سپردن به معشوق بی‌وفاست؛ بااین‌حال، زیبایی و جلوه‌ی معنوی او چنان است که همچنان دل اهل نظر را می‌رباید.


تفسیر کلی

سعدی در این غزل از رنج دلباختگی به معشوقی بی‌مهر و بی‌وفا سخن می‌گوید و درمی‌یابد که وفاداریِ بی‌پاسخ، از آغاز نبستن عهد بهتر است. او در برابر سرزنش دوستان، زیبایی خیره‌کنندهٔ محبوب را چنان وصف می‌کند که دل‌سپردن به او امری ناگزیر جلوه می‌کند. شاعر همچنین به ناتوانی اندرزگران در فهم ژرفای عشق اشاره دارد و نشان می‌دهد که تجربهٔ عاشقانه با داوری عقلانی سنجیده نمی‌شود. در پایان، زیبایی ظاهری معشوق را جلوه‌ای از رازی معنوی و حقیقتی خدایی می‌داند که دل اهل نظر را به خود جذب می‌کند.


معنی این شعر با کمک هوش مصنوعی تولید و توسط تیم تحریریه سایت ویرایش و تنظیم شده است

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤