خلاف دوستی کردن به ترک دوستان گفتن همراه با معنی و تفسیر

خلاف دوستی کردن به ترک دوستان گفتن

سعدی-غزل شماره 513

 

خلاف دوستی کردن به ترک دوستان گفتن

نبایستی نمود این روی و دیگر باز بنهفتن

گدایی پادشاهی را به شوخی دوست می‌دارد

نه بی او می‌توان بودن نه با او می‌توان گفتن

هزارم درد می‌باشد که می‌گویم نهان دارم

لبم با هم نمی‌آید چو غنچه روز بشکفتن

ز دستم بر نمی‌خیزد که انصاف از تو بستانم

روا داری گناه خویش و آنگه بر من آشفتن

که می‌گوید به بالای تو ماند سرو بستانی

بیاور در چمن سروی که بتواند چنین رفتن

چنانت دوست می‌دارم که وصلم دل نمی‌خواهد

کمال دوستی باشد مراد از دوست نگرفتن

مراد خسرو از شیرین کناری بود و آغوشی

محبت کار فرهاد است و کوه بیستون سفتن

نصیحت گفتن آسان است سرگردان عاشق را

ولیکن با که می‌گویی که نتواند پذیرفتن

شکایت پیش از این حالت به نزدیکان و غمخواران

ز دست خواب می‌کردم کنون از دست ناخفتن

گر از شمشیر برگردی نه عالی همتی سعدی

تو کز نیشی بیازردی نخواهی انگبین رفتن

 

معنی بیت‌های شعر

خلاف دوستی کردن به ترک دوستان گفتن / نبایستی نمود این روی و دیگر باز بنهفتن

ترک کردن دوستان و روی گرداندن از آنان، خلاف دوستی است؛ نباید چنین رفتاری کرد و سپس دوباره از آنان پنهان شد.

گدایی پادشاهی را به شوخی دوست می‌دارد / نه بی او می‌توان بودن نه با او می‌توان گفتن

گدا از سر شوخی پادشاهی را دوست می‌دارد؛ نه می‌تواند بدون او زندگی کند و نه می‌تواند با او آزادانه سخن بگوید.

هزارم درد می‌باشد که می‌گویم نهان دارم / لبم با هم نمی‌آید چو غنچه روز بشکفتن

دردهای بسیار دارم و می‌کوشم آن‌ها را پنهان کنم، اما هنگامی که لب به سخن می‌گشایم، دیگر نمی‌توانم راز خود را نگه دارم.

ز دستم بر نمی‌خیزد که انصاف از تو بستانم / روا داری گناه خویش و آنگه بر من آشفتن

توان آن ندارم که از تو دادخواهی کنم؛ تو گناه خود را روا می‌شماری و سپس بر من خشم می‌گیری.

که می‌گوید به بالای تو ماند سرو بستانی / بیاور در چمن سروی که بتواند چنین رفتن

چه کسی می‌گوید سروِ باغ به قامت تو می‌ماند؟ سروی بیاورید که بتواند چنین زیبا و دلربا راه برود.

چنانت دوست می‌دارم که وصلم دل نمی‌خواهد / کمال دوستی باشد مراد از دوست نگرفتن

تو را چنان دوست می‌دارم که حتی دلم وصال و بهره‌مندی از تو را نمی‌خواهد؛ زیرا کمال دوستی آن است که آدمی محبوب را برای خود نخواهد و تنها به محبت او بسنده کند.

مراد خسرو از شیرین کناری بود و آغوشی / محبت کار فرهاد است و کوه بیستون سفتن

خسرو از عشق شیرین، در پی هم‌آغوشی و کامجویی بود؛ اما عشق راستین کار فرهاد است که برای محبوب خود رنج کشید و کوه بیستون را تراشید.

نصیحت گفتن آسان است سرگردان عاشق را / ولیکن با که می‌گویی که نتواند پذیرفتن

نصیحت کردن عاشق سرگشته آسان است، اما چه فایده دارد؟ او چنان گرفتار عشق است که نمی‌تواند پند را بپذیرد.

شکایت پیش از این حالت به نزدیکان و غمخواران / ز دست خواب می‌کردم کنون از دست ناخفتن

پیش از این نزد نزدیکان و دلسوزان از دست خواب شکایت می‌کردم، اما اکنون از بی‌خوابی و بیدار ماندن می‌نالم.

گر از شمشیر برگردی نه عالی همتی سعدی / تو کز نیشی بیازردی نخواهی انگبین رفتن

ای سعدی، اگر از شمشیر و خطر روی بگردانی، بلندهمت نیستی؛ زیرا کسی که از نیش زنبور آزرده شود، دیگر برای به‌دست‌آوردن عسل به سوی آن نمی‌رود.

معنی این شعر با کمک هوش مصنوعی تولید و توسط تیم تحریریه سایت ویرایش و تنظیم شده است

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤