
سعدی-غزل شماره 501
بگذار تا بگرییم چون ابر در بهاران
کز سنگ گریه خیزد روز وداع یاران
هر کو شراب فرقت روزی چشیده باشد
داند که سخت باشد قطع امیدواران
با ساربان بگویید احوال آب چشمم
تا بر شتر نبندد محمل به روز باران
بگذاشتند ما را در دیده آب حسرت
گریان چو در قیامت چشم گناهکاران
ای صبح شب نشینان جانم به طاقت آمد
از بس که دیر ماندی چون شام روزه داران
چندین که برشمردم از ماجرای عشقت
اندوه دل نگفتم الا یک از هزاران
سعدی به روزگاران مهری نشسته در دل
بیرون نمیتوان کرد الا به روزگاران
چندت کنم حکایت شرح این قدر کفایت
باقی نمیتوان گفت الا به غمگساران
معنی بیتهای شعر
بگذار تا بگرییم چون ابر در بهاران / کز سنگ گریه خیزد روز وداع یاران
بگذار تا مانند ابر بهاری گریه کنیم؛ زیرا در روز جدایی دوستان، حتی سنگ نیز از شدت اندوه به گریه درمیآید.
هر کو شراب فرقت روزی چشیده باشد / داند که سخت باشد قطع امیدواران
هر کس یکبار تلخی شراب جدایی را چشیده باشد، میداند که بریدن امید و دلکندن از یاران و دلبستگان چه اندازه دشوار است.
با ساربان بگویید احوال آب چشمم / تا بر شتر نبندد محمل به روز باران
حال اشکهای روان مرا به ساربان بگویید تا در روز بارانی، کجاوه را بر شتر نبندد؛ زیرا باران آسمان با سیل اشک من درخواهد آمیخت.
بگذاشتند ما را در دیده آب حسرت / گریان چو در قیامت چشم گناهکاران
یاران با رفتن خود، در چشمان ما آب حسرت باقی گذاشتند؛ از این رو همچون چشمان گناهکاران در روز قیامت، گریانیم.
ای صبح شب نشینان جانم به طاقت آمد / از بس که دیر ماندی چون شام روزه داران
ای صبح، جان ما که شب را به انتظار تو نشستهایم، دیگر تاب و توان ندارد؛ زیرا مانند شامِ روزهداران، بسیار دیر فرا رسیدی.
چندین که برشمردم از ماجرای عشقت / اندوه دل نگفتم الا یک از هزاران
هرچند بارها از داستان عشق تو سخن گفتم، تنها یکی از هزاران اندوهی را که در دل دارم بیان کردم.
سعدی به روزگاران مهری نشسته در دل / بیرون نمیتوان کرد الا به روزگاران
ای سعدی، محبتی که در گذر سالیان در دل جای گرفته است، جز با گذشت سالیان نیز از دل بیرون نمیرود.
چندت کنم حکایت شرح این قدر کفایت / باقی نمیتوان گفت الا به غمگساران
تا چه اندازه برایت از رنج عشق حکایت کنم؟ همین مقدار کافی است؛ زیرا باقی ماجرا را نمیتوان گفت، مگر برای کسانی که همدرد و غمگسار باشند.



