
سعدی-غزل شماره 473
نه از چینم حکایت کن نه از روم
که من دل با یکی دارم در این بوم
هر آن ساعت که با یاد من آید
فراموشم شود موجود و معدوم
ز دنیا بخش ما غم خوردن آمد
نشاید خوردن الا رزق مقسوم
رطب شیرین و دست از نخل کوتاه
زلال اندر میان و تشنه محروم
از آن شاهد که در اندیشه ماست
ندانم زاهدی در شهر معصوم
به روی او نماند هیچ منظور
به بوی او نماند هیچ مشموم
نه بی او عشق میخواهم نه با او
که او در سلک من حیف است منظوم
رفیقان چشم ظاهربین بدوزید
که ما را در میان سریست مکتوم
همه عالم گر این صورت ببینند
کس این معنی نخواهد کرد مفهوم
چنان سوزم که خامانم نبینند
نداند تندرست احوال محموم
مرا گر دل دهی ور جان ستانی
عبادت لازم است و بنده ملزوم
نشاید برد سعدی جان از این کار
مسافر تشنه و جلاب مسموم
چو آهن تاب آتش مینیارد
همیباید که پیشانی کند موم
معنی بیتهای شعر
نه از چینم حکایت کن نه از روم
که من دل با یکی دارم در این بوم
از چین و روم برایم سخن مگو؛ زیرا من در همین سرزمین دل به یک نفر سپردهام.
هر آن ساعت که با یاد من آید
فراموشم شود موجود و معدوم
هر لحظه که یاد او به خاطرم میآید، همه چیز، چه موجود و چه ناموجود، از یادم میرود.
ز دنیا بخش ما غم خوردن آمد
نشاید خوردن الا رزق مقسوم
سهم ما از دنیا غم خوردن است و جز روزیای که خدا قسمت کرده، نباید چیزی بخوریم.
رطب شیرین و دست از نخل کوتاه
زلال اندر میان و تشنه محروم
خرمای شیرین بر نخل است، اما دست ما به آن نمیرسد؛ آب زلال در میان ماست، ولی تشنه از آن محروم مانده است.
از آن شاهد که در اندیشه ماست
ندانم زاهدی در شهر معصوم
آن دلبر که در اندیشه و خیال ماست، چنان دلفریب است که گمان نمیکنم در این شهر زاهدی پاکدامن از عشق او در امان باشد.
به روی او نماند هیچ منظور
به بوی او نماند هیچ مشموم
در برابر زیبایی چهره او، هیچ چهره دیدنی و پسندیدهای باقی نمیماند و در برابر عطر او، هیچ بوی خوشی به چشم نمیآید.
نه بی او عشق میخواهم نه با او
که او در سلک من حیف است منظوم
نه عشق بدون او را میخواهم و نه میخواهم عشق او را در قالب سخن و شعر بیاورم؛ زیرا مقام او بالاتر از آن است که در ردیف اشعار من قرار گیرد.
رفیقان چشم ظاهربین بدوزید
که ما را در میان سریست مکتوم
ای دوستان ظاهربین، چشم از ما بپوشید؛ زیرا میان ما و معشوق رازی پنهان وجود دارد که شما از آن آگاه نیستید.
همه عالم گر این صورت ببینند
کس این معنی نخواهد کرد مفهوم
اگر همه مردم جهان این چهره را ببینند، باز هم هیچکس به حقیقت و معنای زیبایی او پی نخواهد برد.
چنان سوزم که خامانم نبینند
نداند تندرست احوال محموم
چنان در آتش عشق میسوزم که افراد ناپخته و بیخبر متوجه حال من نمیشوند؛ همانگونه که انسان سالم حال بیمار تبدار را درک نمیکند.
مرا گر دل دهی ور جان ستانی
عبادت لازم است و بنده ملزوم
چه به من دل ببخشی و چه جانم را بگیری، در هر حال اطاعت و بندگی تو بر من لازم است و من بنده و فرمانبردار تو هستم.
نشاید برد سعدی جان از این کار
مسافر تشنه و جلاب مسموم
سعدی نمیتواند خود را از این عشق و گرفتاری برهاند؛ مانند مسافری تشنه است که به نوشیدنیای آلوده و زیانآور گرفتار شده است.
چو آهن تاب آتش مینیارد
همیباید که پیشانی کند موم
وقتی آهن توان تحمل آتش را ندارد، باید آن را چنان نرم و انعطافپذیر کرد که گویی پیشانی از موم ساخته شده است؛ انسان نیز در برابر سختی عشق باید نرم و تسلیم باشد.



