
سعدی-غزل شماره 463
مرا تا نقره باشد میفشانم
تو را تا بوسه باشد میستانم
و گر فردا به زندان میبرندم
به نقد این ساعت اندر بوستانم
جهان بگذار تا بر من سر آید
که کام دل تو بودی از جهانم
چه دامنهای گل باشد در این باغ
اگر چیزی نگوید باغبانم
نمیدانستم از بخت همایون
که سیمرغی فتد در آشیانم
تو عشق آموختی در شهر ما را
بیا تا شرح آن هم بر تو خوانم
سخنها دارم از دست تو در دل
ولیکن در حضورت بی زبانم
بگویم تا بداند دشمن و دوست
که من مستی و مستوری ندانم
مگو سعدی مراد خویش برداشت
اگر تو سنگدل من مهربانم
اگر تو سرو سیمین تن بر آنی
که از پیشم برانی من بر آنم
که تا باشم خیالت میپرستم
و گر رفتم سلامت میرسانم
معنی بیتهای شعر
مرا تا نقره باشد میفشانم / تو را تا بوسه باشد میستانم
تا وقتی پول و دارایی داشته باشم، آن را برای تو خرج میکنم و تا زمانی که بوسهای از تو نصیبم شود، آن را با شوق میپذیرم.
و گر فردا به زندان میبرندم / به نقد این ساعت اندر بوستانم
حتی اگر قرار باشد فردا مرا به زندان ببرند، اکنون که در این لحظه در باغ و در کنار تو هستم، از این فرصت لذت میبرم.
جهان بگذار تا بر من سر آید / که کام دل تو بودی از جهانم
بگذار دنیا بر من به پایان برسد؛ زیرا تنها آرزوی من در این جهان، رسیدن به تو و خشنودی تو بوده است.
چه دامنهای گل باشد در این باغ / اگر چیزی نگوید باغبانم
اگر باغبان من، یعنی تو، سخنی نگوید و توجهی نکند، وجود این همه گل در باغ چه سودی دارد؟
نمیدانستم از بخت همایون / که سیمرغی فتد در آشیانم
از بخت نیک خود خبر نداشتم و نمیدانستم که پرندهای بلندمرتبه و بیهمتا چون سیمرغ در آشیانهام فرود خواهد آمد.
تو عشق آموختی در شهر ما را / بیا تا شرح آن هم بر تو خوانم
تو در شهر ما عشقورزی را به من آموختی؛ اکنون بیا تا شرح و حکایت عشقی را که از تو آموختهام برای خودت بازگو کنم.
سخنها دارم از دست تو در دل / ولیکن در حضورت بی زبانم
از رنج و رفتار تو حرفهای بسیاری در دل دارم، اما وقتی در حضورت قرار میگیرم، از شدت عشق و شگفتی نمیتوانم سخن بگویم.
بگویم تا بداند دشمن و دوست / که من مستی و مستوری ندانم
میخواهم آشکارا بگویم تا دوست و دشمن بدانند که من نه میتوانم عشق و شوریدگی خود را پنهان کنم و نه اهل پوشیدهکاریام.
مگو سعدی مراد خویش برداشت / اگر تو سنگدل من مهربانم
ای معشوق، مگو که سعدی به خواستهاش رسید؛ زیرا اگر تو سنگدل و بیرحمی، من همچنان با تو مهربان و دلبستهام.
اگر تو سرو سیمین تن بر آنی / که از پیشم برانی من بر آنم
اگر تو، ای زیباروی نقرهتن، تصمیم داری مرا از نزد خود برانی، من نیز تصمیم گرفتهام که همچنان به تو وفادار بمانم.
که تا باشم خیالت میپرستم / و گر رفتم سلامت میرسانم
تا زمانی که زندهام، خیال و یاد تو را میپرستم و اگر از این جهان بروم، باز هم برایت سلام و درود میفرستم.



