سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانم همراه با معنی و تفسیر

سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانم

سعدی-غزل شماره 461

 

سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانم

رنگ رخساره خبر می‌دهد از حال نهانم

گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالم

بازگویم که عیان است چه حاجت به بیانم

هیچم از دنیی و عقبی نبرد گوشه خاطر

که به دیدار تو شغل است و فراغ از دو جهانم

گر چنان است که روی من مسکین گدا را

به در غیر ببینی ز در خویش برانم

من در اندیشه آنم که روان بر تو فشانم

نه در اندیشه که خود را ز کمندت برهانم

گر تو شیرین زمانی نظری نیز به من کن

که به دیوانگی از عشق تو فرهاد زمانم

نه مرا طاقت غربت نه تو را خاطر قربت

دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندانم

من همان روز بگفتم که طریق تو گرفتم

که به جانان نرسم تا نرسد کار به جانم

دُرم از دیده چکان است به یاد لب لعلت

نگهی باز به من کن که بسی در بچکانم

سخن از نیمه بریدم که نگه کردم و دیدم

که به پایان رسدم عمر و به پایان نرسانم

 

معنی بیت‌های شعر

سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانم / رنگ رخساره خبر می‌دهد از حال نهانم

پیش از آنکه عشق تو را به زبان بیاورم، رنگ چهره‌ام از راز درون و حال پنهانم خبر می‌دهد.

گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالم / بازگویم که عیان است چه حاجت به بیانم

گاهی می‌خواهم از پریشانی و بی‌قراری خود شکایت کنم، اما با خود می‌گویم حال من آشکار است و نیازی به توضیح دادن ندارد.

هیچم از دنیی و عقبی نبرد گوشه خاطر / که به دیدار تو شغل است و فراغ از دو جهانم

هیچ اندیشه‌ای از دنیا و آخرت ذهن مرا به خود مشغول نمی‌کند؛ زیرا تمام کار و دلخوشی من دیدار توست و از هر دو جهان بی‌نیازم.

گر چنان است که روی من مسکین گدا را / به در غیر ببینی ز در خویش برانم

اگر روزی مرا، که فقیر و نیازمندم، در خانهٔ دیگری ببینی، مرا از در خانهٔ خود بران؛ زیرا من تنها به تو امید بسته‌ام.

من در اندیشه آنم که روان بر تو فشانم / نه در اندیشه که خود را ز کمندت برهانم

من در این فکر هستم که جانم را فدای تو کنم، نه اینکه خود را از دام عشق و گرفتاری تو رها سازم.

گر تو شیرین زمانی نظری نیز به من کن / که به دیوانگی از عشق تو فرهاد زمانم

ای شیرین، لحظه‌ای نیز به من توجه کن؛ زیرا من از شدت عشق تو مانند فرهاد، دیوانه و بی‌قرارم.

نه مرا طاقت غربت نه تو را خاطر قربت / دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندانم

نه من توان دوری و بیگانگی از تو را دارم و نه تو میلی به نزدیک شدن به من؛ پس به ناچار شکیبایی پیشه کرده‌ام، چون راه دیگری نمی‌شناسم.

من همان روز بگفتم که طریق تو گرفتم / که به جانان نرسم تا نرسد کار به جانم

از همان روزی که راه عشق تو را برگزیدم، می‌دانستم تا جانم به لب نرسد و رنج عشق به نهایت نرسد، به محبوبم دست نخواهم یافت.

دُرم از دیده چکان است به یاد لب لعلت / نگهی باز به من کن که بسی در بچکانم

در یاد لب سرخ و گران‌بهای تو، اشک مانند مروارید از چشمانم فرو می‌چکد؛ بار دیگر نگاهی به من کن تا اشک‌های بسیار دیگری بریزم.

سخن از نیمه بریدم که نگه کردم و دیدم / که به پایان رسدم عمر و به پایان نرسانم

سخنم را نیمه‌کاره رها کردم؛ زیرا نگاهی به زندگی خود انداختم و دیدم عمرم به پایان خواهد رسید، اما سخن عشق تو را هرگز به پایان نخواهم رساند.

معنی این شعر با کمک هوش مصنوعی تولید و توسط تیم تحریریه سایت ویرایش و تنظیم شده است

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤