
سعدی-غزل شماره 456
آن دوست که من دارم وان یار که من دانم
شیرین دهنی دارد دور از لب و دندانم
بخت این نکند با من کان شاخ صنوبر را
بنشینم و بنشانم گل بر سرش افشانم
ای روی دلارایت مجموعه زیبایی
مجموع چه غم دارد از من که پریشانم
دریاب که نقشی ماند از طرح وجود من
چون یاد تو میآرم خود هیچ نمیمانم
با وصل نمیپیچم وز هجر نمینالم
حکم آن چه تو فرمایی من بنده فرمانم
ای خوبتر از لیلی بیم است که چون مجنون
عشق تو بگرداند در کوه و بیابانم
یک پشت زمین دشمن گر روی به من آرند
از روی تو بیزارم گر روی بگردانم
در دام تو محبوسم در دست تو مغلوبم
وز ذوق تو مدهوشم در وصف تو حیرانم
دستی ز غمت بر دل پایی ز پیت در گل
با این همه صبرم هست وز روی تو نتوانم
در خفیه همینالم وین طرفه که در عالم
عشاق نمیخسبند از ناله پنهانم
بینی که چه گرم آتش در سوخته میگیرد
تو گرمتری ز آتش من سوخته تر ز آنم
گویند مکن سعدی جان در سر این سودا
گر جان برود شاید من زنده به جانانم
معنی بیتهای شعر
آن دوست که من دارم وان یار که من دانم
شیرین دهنی دارد دور از لب و دندانم
آن دوست و یاری که من میشناسم، دهانی شیرین و دلنشین دارد؛ اما من از بوسه و بهرهمندی از لب و دهان او دورم.
بخت این نکند با من کان شاخ صنوبر را
بنشینم و بنشانم گل بر سرش افشانم
کاش بخت با من یاری کند تا بتوانم در کنار آن یار بلندبالا و زیبا بنشینم و بر سرش گل بپاشم.
ای روی دلارایت مجموعه زیبایی
مجموع چه غم دارد از من که پریشانم
ای کسی که چهرهی دلربایت همهی زیباییها را در خود جمع کرده است، آدمی کامل و زیبا مانند تو چه غمی از منِ پریشان و آشفته دارد؟
دریاب که نقشی ماند از طرح وجود من
چون یاد تو میآرم خود هیچ نمیمانم
به حال من توجه کن؛ زیرا وقتی به یاد تو میافتم، از وجود و هستی من چیزی باقی نمیماند و کاملاً محو عشق تو میشوم.
با وصل نمیپیچم وز هجر نمینالم
حکم آن چه تو فرمایی من بنده فرمانم
نه از وصال تو سرپیچی میکنم و نه از دوریات شکایت دارم؛ هرچه تو فرمان دهی، من بنده و فرمانبردار تو هستم.
ای خوبتر از لیلی بیم است که چون مجنون
عشق تو بگرداند در کوه و بیابانم
ای زیباتر از لیلی، میترسم عشق تو مرا نیز مانند مجنون آوارهی کوه و بیابان کند.
یک پشت زمین دشمن گر روی به من آرند
از روی تو بیزارم گر روی بگردانم
حتی اگر همهی دشمنان جهان به من روی آورند، اهمیتی ندارد؛ اما اگر تو از من روی بگردانی، از خود و زندگی بیزار خواهم شد.
در دام تو محبوسم در دست تو مغلوبم
وز ذوق تو مدهوشم در وصف تو حیرانم
در دام عشق تو گرفتارم و در برابر تو شکستخورده و تسلیمم؛ از شیرینی و لذت عشق تو بیخودم و در وصف زیباییهایت حیران ماندهام.
دستی ز غمت بر دل پایی ز پیت در گل
با این همه صبرم هست وز روی تو نتوانم
از غم تو دست بر دل دارم و در راه رسیدن به تو، پایم در گل مانده است؛ با این همه هنوز شکیبایی میکنم، اما نمیتوانم از دیدار چهرهات چشم بپوشم.
در خفیه همینالم وین طرفه که در عالم
عشاق نمیخسبند از ناله پنهانم
در پنهانی از درد عشق مینالم و شگفت آنکه در جهان، عاشقان از نالههای پنهانی من خواب و آرام ندارند.
بینی که چه گرم آتش در سوخته میگیرد
تو گرمتری ز آتش من سوخته تر ز آنم
ببین که آتش چگونه با شدت در وجود سوخته اثر میکند؛ تو از آتش سوزانتری و من نیز از آن سوختهتر و بیقرارترم.
گویند مکن سعدی جان در سر این سودا
گر جان برود شاید من زنده به جانانم
به سعدی میگویند جانت را در راه این عشق و آرزو از دست مده؛ اما او پاسخ میدهد که اگر جانم هم برود، شاید به سبب عشق جانان همچنان زنده بمانم.



