
سعدی-غزل شماره 447
غم زمانه خورم یا فراق یار کشم
به طاقتی که ندارم کدام بار کشم
نه قوتی که توانم کناره جستن از او
نه قدرتی که به شوخیش در کنار کشم
نه دست صبر که در آستین عقل برم
نه پای عقل که در دامن قرار کشم
ز دوستان به جفا سیرگشت مردی نیست
جفای دوست زنم گر نه مردوار کشم
چو میتوان به صبوری کشید جور عدو
چرا صبور نباشم که جور یار کشم
شراب خورده ساقی ز جام صافی وصل
ضرورت است که درد سر خمار کشم
گلی چو روی تو گر در چمن به دست آید
کمینه دیده سعدیش پیش خار کشم
معنی بیتهای شعر
غم زمانه خورم یا فراق یار کشم
به طاقتی که ندارم کدام بار کشم
آیا غم روزگار را تحمل کنم یا درد دوری یار را بکشم؟ با این توان اندکی که دارم، کدامیک از این بارهای سنگین را بر دوش بگیرم؟
نه قوتی که توانم کناره جستن از او
نه قدرتی که به شوخیش در کنار کشم
نه نیرویی دارم که بتوانم از او دوری کنم و نه توانی که ناز و شوخیهای او را تحمل کنم و در کنار خویش نگه دارم.
نه دست صبر که در آستین عقل برم
نه پای عقل که در دامن قرار کشم
نه آنقدر شکیبایی دارم که آن را به کار اندازم و نه عقل و آرامشی دارم که با تکیه بر آن قرار و آسودگی پیدا کنم.
ز دوستان به جفا سیرگشت مردی نیست
جفای دوست زنم گر نه مردوار کشم
مردانگی نیست که آدمی از آزار دوستان خسته و دلزده شود؛ اگر مرد باشم، ستم و جفای دوست را نیز مردانه تحمل میکنم.
چو میتوان به صبوری کشید جور عدو
چرا صبور نباشم که جور یار کشم
وقتی میتوان با شکیبایی ستم دشمن را تحمل کرد، چرا در برابر ستم یار شکیبا نباشم و آن را تحمل نکنم؟
شراب خورده ساقی ز جام صافی وصل
ضرورت است که درد سر خمار کشم
من که از جام زلال وصال ساقی، یعنی یار، شراب نوشیدهام، ناگزیر باید درد و رنج خماریِ پس از آن را نیز تحمل کنم.
گلی چو روی تو گر در چمن به دست آید
کمینه دیده سعدیش پیش خار کشم
اگر در باغ گلی مانند چهرهی تو به دست آید، حتی چشم سعدی را در برابر آن همچون خاری ناچیز میدانم و آن را پیش پایش میکشم.



