نظر از مدعیان بر تو نمی‌اندازم همراه با معنی و تفسیر

نظر از مدعیان بر تو نمی‌اندازم

سعدی-غزل شماره 441

 

نظر از مدعیان بر تو نمی‌اندازم

تا نگویند که من با تو نظر می‌بازم

آرزو می‌کندم در همه عالم صیدی

که نباشند رفیقان حسود انبازم

درد پنهان فراقم ز تحمل بگذشت

ور نه از دل نرسیدی به زبان آوازم

چون کبوتر بگرفتیم به دام سر زلف

دیده بردوختی از خلق جهان چون بازم

به سرانگشت بخواهی دل مسکینان برد

دست واپوش که من پنجه نمی‌اندازم

مطرب آهنگ بگردان که دگر هیچ نماند

که از این پرده که گفتی به درافتد رازم

کس ننالید در این عهد چو من در غم دوست

که به آفاق نظر می‌رود از شیرازم

چند گفتند که سعدی نفسی باز خود آی

گفتم از دوست نشاید که به خود پردازم

 

معنی بیت‌های شعر

نظر از مدعیان بر تو نمی‌اندازم / تا نگویند که من با تو نظر می‌بازم

در حضور مدعیان و رقیبان به تو نگاه نمی‌کنم تا نگویند که من با تو چشم‌چرانی و عشق‌بازی می‌کنم.

آرزو می‌کندم در همه عالم صیدی / که نباشند رفیقان حسود انبازم

آرزو دارم در سراسر جهان محبوبی داشته باشم که دوستان حسود در عشق من با او شریک و همراه نباشند.

درد پنهان فراقم ز تحمل بگذشت / ور نه از دل نرسیدی به زبان آوازم

رنج پنهان دوری تو از حد تحملم گذشته است؛ وگرنه این درد از دلم به زبانم نمی‌آمد و فریاد نمی‌کشیدم.

چون کبوتر بگرفتیم به دام سر زلف / دیده بردوختی از خلق جهان چون بازم

هنگامی که مرا چون کبوتری در دام گیسوی خود گرفتار کردی، چشمانم را مانند باز از مردم و جهان فروبستی و مرا از همه جز خود بیگانه ساختی.

به سرانگشت بخواهی دل مسکینان برد / دست واپوش که من پنجه نمی‌اندازم

با اشاره‌ی انگشتان خود می‌توانی دل عاشقان بیچاره را ببری؛ دستت را پنهان کن، زیرا من برای به دست آوردنت با تو درگیر نمی‌شوم و پنجه نمی‌افکنم.

مطرب آهنگ بگردان که دگر هیچ نماند / که از این پرده که گفتی به درافتد رازم

ای نوازنده، آهنگ را تغییر بده؛ زیرا دیگر چیزی نمانده است که راز من از این نغمه و پرده‌ای که نواختی آشکار نشود.

کس ننالید در این عهد چو من در غم دوست / که به آفاق نظر می‌رود از شیرازم

در این روزگار هیچ‌کس مانند من در سوگ و اندوه محبوب ننالیده است؛ چنان‌که ناله و آوازه‌ی این غم از شیراز به همه‌ی جهان رسیده است.

چند گفتند که سعدی نفسی باز خود آی / گفتم از دوست نشاید که به خود پردازم

بارها به من گفتند: «ای سعدی، لحظه‌ای به خودت بازگرد و از این حال بیرون بیا.» پاسخ دادم: «برای عاشق شایسته نیست که به جای پرداختن به دوست، به خود مشغول شود.»

معنی این شعر با کمک هوش مصنوعی تولید و توسط تیم تحریریه سایت ویرایش و تنظیم شده است

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤