
سحاب اصفهانی – غزل شماره 176
روی تو جان فزا لب تو دلفریب شد
وز جان من سکون وز دل هم شکیب شد
سودی که دیده، دیده به راهت زاشک خویش
این بود کز غبار رهت بی نصیب شد
برخاستم که غیر هم آید برون ز بزم
یک باره وصل یار به کام رقیب شد
عشاق را ز اهل هوس فرقها بسی است
نه هر که گشت عاشق گل عندلیب شد
بی سروها در این چمن افراختند قد
لیک از هزار قد یکی جامه زیب شد
صد ره ز من گذشت و نپرسید کیست این
مسکین کسی که بر سر کویی غریب شد
نقشی نبست چون رخ او خامه ی قضا
کز آن پدید این همه نقش عجیب شد
خوش خسته ی سحاب کز آغاز درد مرد
فارغ ز رنج درد و دوای طبیب شد



