
سحاب اصفهانی – غزل شماره 127
سکندر آگهیش گر ز لعل جانان بود
چگونه این همه مشتاق آب حیوان بود
نه وصل یار میسر شود مرا نه مرگ رقیب
یکی از این دو اگر بود کار آسان بود
عجب مداراگر جای توست در دل من
که یوسفی تو و یوسف مقیم زندان بود
چو او به حسن بود همچو ماه کنعان، کاش
به عشق طاقت من هم چو پیر کنعان بود
تمام عمر به وصل تو می گذشت اگر
زمان وصل تو چون روزگار هجران بود
ز دوریت بودم چند بر گریبان دست
به این گناه که روزی تو را به دامان بود
چو خواست جان بستاند نخست از نگهی
ز من ربود دلی را که آفت جان بود
گذشتی ار به سحاب و ندیدیش چه عجب
که او به راه تو با خاک راه یکسان بود



