
خواجوی کرمانی – غزل شماره 81
از لعل آبدار تو نعلم بر آتش است
زان رو دلم چو زلف سیاهت مشوّش است
دیشب به خواب، زلف خوشت را کشیده ام
زانم هنوز رشته ی جان در کشاکش است
هر لحظه دل به حلقه ی زلفت کشد مرا
یا رب کمند زلف سیاهت چه دلکش است
چون لعل آبدار تو از روی دلبری
آبیست عارض تو که در عین آتش است
ساقی بده ز جام جم ارباب شوق را
آن می که در پیاله چو خون سیاوش است
گر بگذرد ز جوشن جانم عجب مدار
پیکان غمزه ی تو که چون تیر آرش است
تا نقش بست روی تو را نقش بند صنع
در چشم من خیال جمالت منقّش است
آن مشک سوده یا خط مشکین دلبرست
وان آفتاب یا رخ زیبای مهوش است
خواجو اگرچه روضه ی خلدست بوستان
گلزار و بوستان به رخ دوستان خوش است



