
خواجوی کرمانی – غزل شماره 484
برو ای خواجه و شه را به گدا بازگذار
مهربانی کن و مه را به سها بازگذار
تو که یک ذره نداری خبر از آتش مهر
ذره ی بی سر و پا را به هوا بازگذار
چند چون مرغ کنی سوی گلستان پرواز
راه آمد شد بستان به صبا بازگذار
من چو بی یار سر از پای نمی دانم باز
آن صنم را به من بی سرو پا بازگذار
ای مقیم در خلوتگه سلطان آخر
منزل خویشتن امشب به گدا بازگذار
از گل و بلبل اگر برگ و نوا می طلبی
همچو نی درگذر از برگ و نوا بازگذار
ز پی نافه ی چین گر به ختا خواهی رفت
چین گیسوی بتان گیر و خطا بازگذار
عاشقان را به جز از درد نباشد درمان
دُردی درد به دست آر و دوا بازگذار
گرت از ابر گهربار حیا می باشد
خون ببار از مژه ی چشم و حیا بازگذار
هر که از مروه صفا می طلبد گو به صبوح
باده ی صاف طلب دار و صفا بازگذار
چون دم از بحر زنم دیده ی خواجو گوید
که ازین پس سخن بحر به ما بازگذار



