شراب شوق تو ما را چو در گلو ریزند

آذر بیگدلی – غزل شماره 80

شراب شوق تو ما را چو در گلو ریزند

پیاله کاش گذارند و با سبو ریزند

بس است ظلم اسیران، بترس از آن ساعت

که اشک حسرتی از دیده ها فرو ریزند

مرا که خون دل آخر ز دیده خواهد ریخت

بتان شهر به شمشیر ناز گو ریزند

به گلرخان ستمگر برم شکایت دل

بود که تیغ برآرند و خون او ریزند

به غیر عشق ز آذر نشان نماند اگر

بنای هستیش از یکدگر فرو ریزند

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها