
آذر بیگدلی – غزل شماره 161
به زبان حال دارم، گله بینهایت از تو
چه کنم نمیتوانم که کنم شکایت از تو؟
بکش و بسوز یارا، دل دردمند ما را
به سزای آنکه دارد نظر عنایت از تو
مکن این قدر شکایت ز غمش دلا، مبادا
که کند به بزم وصلش دگری حکایت از تو
ز فراق، غوطه در خون زدم و ز ساده لوحی
چه کنم که باز دارم طمع حمایت از تو؟
سر خود بگیر آذر برو از میانه شاید
به کسی غم محبت نکند سرایت از تو



