
آذر بیگدلی – غزل شماره 136
جان ز من خواسته جانان چه کنم؟
چه کنم گر ندهم جان چکنم؟
منع دل میکنم از عشق، ولی
چون دلم نیست به فرمان چه کنم؟
پیرم و عشق جوانی دستم
برندارد ز گریبان، چه کنم؟
باورم نامد ازو عهد، ولی
خورد سوگند به قرآن چه کنم؟
جان برآمد ز تن و برناید
دل از آن چاه زنخدان چه کنم؟
وعده ی قتل به من داده، اگر
شود از وعده پشیمان چه کنم؟
طشت رسواییم از بام افتاد
عاشقم آذر پنهان چه کنم؟



