بایگانی‌های داستان کوتاه جالب و زیبا - صفحه 2 از 4 - ادبستان شعر پارسی

داستان کوتاه میمون ها

  روزي جهت انجام آزمايش ۱۰ ميمون را درون يک قفس بزرگ مي اندازند که امکان بالا رفتن از ديواره براي هيچ يک از آنها مهيا نبود و در سقف موزهايي قرار داشت و تنها راه ارتباطي به سقف يک نردبان بود . ميمون ها در بدو ورود ابتدا هيجان زده به اطراف مي رفتند ولي … ادامه

داستان کوتاه مهمانی خدا

  پیرزنی در خواب به خدا گفت : خدایا من خیلی تنها هستم ،آیا مهمان خانه من می شوی ؟ ندایی به او گفت که فردا خدا به خانه ات خواهد آمد. پیرزن از خواب بیدار شد ، با عجله شروع به جارو کردن خانه کرد ، رفت و چند نان تازه خرید و خوشمزه … ادامه

داستان کوتاه صدمه نزدن

  جوانی سرخورده و افسرده می کوشید تا خود را از این وضع رها کند . روزی به تنهایی به جنگل رفت . هنگامی که در جنگل بود به دور تنه درخت،طنابی متصل کرد .ناگهان درخت به زبان آمد و گفت : “جوان عزیز، به تنه ی من آویزان نشو .یک جفت پرنده بر روی من … ادامه

داستان نقاشی شام آخر،اثر لئوناردو داوینچی

  لئوناردو داوینچی موقع کشیدن تابلوی شام آخر دچار مشکل بزرگی شد، می بایست نیکی را به شکل عیسی و بدی را به شکل یهودا یکی از یاران عیسی که هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند ، تصویر می کرد کار را نیمه تمام رها کرد تا مدل های آرمانی اش را پیدا … ادامه

داستان کوتاه بیسکویت

  یک زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود . چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود تصمیم گرفت برای گذراندن وقت ، کتابی را خریداری کند همراه کتاب یک بیسکوییت هم خرید. او بر روی یک صندلی دسته دار نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد. در کنار او … ادامه

داستان کوتاه نقطه ضعف خارپشت

  روزي از روزها در جنگلي سرسبز،روباهي درصدد شكار يک خارپشت بود ؛ اما از خارهای اين حيوان می ترسید و نمي توانست به خار پشت نزدیک شود . خارپشت با کلاغ نيز دوستي داشت و کلاغ هم به زره سخت خار پشت غبطه می خورد . روزی کلاغ در صحبت با خار پشت به … ادامه

داستان کوتاه دختر نخ ریس

  دختری مراکشی ، پدری داشت که با نخ‌ریسی روزگار را می‌گذراند. صنعت دست پدر رونق یافت و پولی به هم زد و دخترش را به گردشی در آب‌های مدیترانه برد. مرد می‌خواست متاعش را بفروشد، و به دختر نیز سفارش کرد که او هم به جستجوی مرد جوانی برآید که شوهر شایسته‌ای برایش باشد. … ادامه

داستان کوتاه ابر و تپه

  حیات ابر بسیار کوتاه است و ابر این را می داند.روزی روزگاري ابر جوان برای نخستین بار همراه با شركاي خود در آسمان شناور بود . هنگامی که آنان از فراز “صحرا ” عبور می کردند ، ابرهای با تجربه به ابر جوان گفتند : باید سریع تر حرکت کنی ، وگر نه عقب … ادامه

داستان کوتاه فلج اطفال

  در سال ۱۹۳۹‏، مرد ۲۵ ‏ ساله‌ای بنام جوناس سالک تحصیلاتش را در دانشکده‌ي پزشکی نیویورک به پایان رساند. او قبلاً دلش می‌خواست که وکیل شود، اما در فاصله‌ي فارغ التحصیل شدن از دبیرستان و ورود به کالج، علاقه‌اش از قوانین کشوری به قوانین طبیعت جلب شد و به این نتیجه رسید که می‌خواهد پزشک … ادامه

داستان کوتاه چشم میلیونر

  میلیونری که با ابتلا به یک بیماری چشمی نادر روزگارش سیاه شده بود، به پزشک های زیادی مراجعه کرد اما دوا و درمان هیچ افاقه ای نکرد و برعکس بیماری اش شدیدتر می شد. به تدریج کاملا ناامید شده بود و در خانه اش به انتظار مرگ نشسته بود. روزی شنید راهب پیری در … ادامه

داستان کوتاه دو پزشک

در یک مهمانی دو پزشک سر میز با هم نشسته بودند، یکی از آنها پیر مردی بازنشسته و دیگری پزشکی جوان و مشهور بود. دکتر جوان ، خسته و آشفته با خستگی خودش را روی صندلی انداخت و گفت: ای کاش این تلفن برای چند لحظه از کار می افتاد. از بس مریض و مراجعه … ادامه

داستان کوتاه گروه 99

  پادشاهی که یک کشور بزرگ را حکومت می کرد ، باز هم از زندگی خود راضی نبود . اما خود نیز علت را نمی دانست. روزی پادشاه در کاخ امپراتوری قدم می زد . هنگامی که از آشپزخانه عبور می کرد ، صدای ترانه ای را شنید . به دنبال صدا ، پادشاه متوجه … ادامه