بایگانی‌های داستان کوتاه جالب و زیبا - ادبستان شعر پارسی

داستان کوتاه دو راهب

  دو راهب در باران می‌رفتند. گل و لای زیر پایشان به اطراف پاشیده شد. همان‌طور که آرام آرام از خیابان می‌گذشتند، دختر زیبایی را دیدند ‏که لباس فوق‌العاده زیبایی بر تن کرده بود و به علت وجود گل و لای نمی‌توانست از آنجا عبور کند. راهب مسن‌تر بدون این‌که کلامی بر زبان بیاورد آن زن … ادامه

داستان کوتاه موفقیت شعبده باز

  در کافه،دو شعبده باز برنامه اجرا می کردند که یکی موفق بود و دیگری طرفدار چندانی نداشت . روزی شعبده باز ناموفق از آن دیگری پرسید:”چه رازی است که تماشاچیان تو را دوست دارند در حالی که تو اذعان داری کار من حرفه ای تر است”؟ شعبده باز موفق گفت:”از تو سوالی دارم.احساست نسبت … ادامه

داستان کوتاه چادر

  شرلوک هلمز، کارآگاه معروف، و معاونش واتسون رفته بودند صحرانوردی و شب هم چادری زدند و زیر آن خوابیدند. نیمه های شب هلمز بیدار شد و آسمان را نگریست؛ بعد واتسون را بیدار کرد و گفت : نگاهی به بالا بینداز و به من بگو چه می بینی؟! واتسون گفت : میلیون ها ستاره می … ادامه

داستان کوتاه انتخاب شوهر

  یک مرکز خرید وجود داشت که زنان می توانستند به آنجا بروند و مردی را انتخاب کنند که شوهر آنان باشد.این مرکزپنج طبقه داشت و هرچه که به طبقات بالاتر می رفتند خصوصیات مثبت مردان بیشترمیشد؛اما اگر در طبقه ای دری را باز کنند،باید حتما آن مرد را انتخاب کنند و اگر به طبقه … ادامه

داستان کوتاه مکالمه با خدا

  خواب دیدم در ساحل با خدا قدم می زنم.بر پهنه اسمان صحنه هایی از زندگی ام برق زد.در هر صحنه دو جفت جای پا روی شن دیدم.یکی متعلق به من و دیگری متعلق به خدا.وقتی آخرین صحنه در مقابلم برق زد.به پشت سر و به جای پاهای روی شن نگاه کردم. متوجه شدم که چندین … ادامه

داستان کوتاه پدربزرگ

  پيرمردی تصميم گرفت تا با پسر، عروس و نوه چهار ساله خود زندگي کند. دستان پيرمرد مي لرزيد و چشمانش خوب نمي ديد و به سختی مي توانست راه برود. هنگام خوردن شام، غذايش را روی ميز ريخت و ليوانی را بر زمين انداخت و شکست. پسر و عروس از اين کثيف کاری پيرمرد … ادامه

داستان کوتاه مرد سنگ تراش

  روزی سنگ تراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد ، از نزدیکی خانه ی بازرگانی عبور می کرد. در،باز بود و او خانه مجلل ، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال اوغبطه خورد و با خود گفت : این بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو کرد که … ادامه

داستان کوتاه عقاب

  مردی،تخم عقابی پیدا کرد و آن را در لانه ی مرغی گذاشت.عقاب با بقیه جوجه ها از تخم بیرون امد و با انها بزرگ شد.در تمام زندگیش،او همان کارهایی را انجام داد که مرغها میکردند،برای پیدا کردن کرمهاوحشرات،زمین را می کند و قدقد میکرد و گاهی هم با دست و پا زدن بسیار ،کمی … ادامه

داستان کوتاه قاطر پیر

  كشاورزي قاطر پيري داشت. يک روز از بد حادثه،قاطر درون چاه عميق و خشكي افتاد و با صداي بلند شروع به فرياد زدن كرد.. كشاورز با شنيدن صداي فرياد،بر سر چاه آمد و ديد كه چه بلايي بر سر قاطر آمده است. چاه عميق بود و قاطر سنگين. او مي دانست بيرون آوردن قاطر … ادامه

داستان کوتاه احساس خوشبختی

  در روزگار قديم،پادشاهي زندگي مي کرد که در سرزمين خود همه چيز داشت: جاه و مقام، مال و ثروت، تاجو تخت و همسر و فرزندان. تنها چيزي که نداشت خوشبختي بود و با اين که پادشاه کشوربزرگي بود به هيچ وجه احساس خوشبختي نمي کرد. پادشاه يکي از روزها تصميم گرفت مأموران خود را … ادامه

داستان کوتاه عجایب هفتگانه

   از یک گروه از دانش اموز خواستد اسامی “عجایب هفتگانه “را بنویسند. علی رغم اختلاف نظر ها،اکثرا اینها را جزو عجایب هفت گانه نام بردند: ۱- اهرام مصر ۲- تاج محل ۳- دره بزرگ(به نام گراند کانیون در امریکا) ۴- کانال پاناما ۵-کلیسای پطرس مقدس ۶- دیوار بزرگ چین آموزگار هنگام جمع کردن نوشته های دانش آموزان،متوجه شد که … ادامه

داستان کوتاه دروغ بزرگ

  مردي باهمسرش در خانه تماس گرفت و گفت:”عزيزم ازمن خواسته شده كه با رئيس و چند تا از دوستانش براي ماهيگيري به كانادا برويم” ما به مدت يک هفته آنجا خواهيم بود.اين فرصت خوبي است تا ارتقاي شغلي كه منتظرش بودم بگيرم بنابراين لطفا لباس هاي كافي براي يك هفته برايم بردار و وسايل … ادامه