بایگانی‌های داستان کوتاه جالب و زیبا - صفحه 4 از 4 - ادبستان شعر پارسی

داستان کوتاه سرباز زخمی

  دوست دیرینه اش در وسط میدان جنگ افتاده ، می توانست بیزاری و نفرتی که از جنگ تمام وجودش را فرا گرفته ، حس کند.سنگر آنها توسط نیروهای دشمن،محاصره شده بود. سرباز به ستوان گفت که:آیا امکان دارد بتواند برود و خودش را به منطقه مابین سنگرهای خود دشمن برساند و دوستش را که … ادامه

داستان کوتاه خرچنگ های حسود

  زن و شوهری به هنگام گذاراندن تعطیلات خود در ایالت “مین” آمریکا برای تماشای قایق هایی که از صید ماهی و خرچنگ باز می گشتند ، به بندرگاه رفتند. یکی از قایق ها در نزدیکی آنها پهلو گرفت و قایق رانان سطلهای پر از خرچنگ را که تازه به دامشان انداخته بودند ، از … ادامه

داستان کوتاه دختر زیبا

  دختر زيبايي به اسم نرگس بود که هر روز مي رفت کنار درياچه اي تا زيبايي خودش رو در اب تماشا کنه… روزي چنان شيفته ي زيبايي خودش شد که به درون درياچه افتاد و غرق شد …در جايي که به اب افتاده بود گلي روييد که ان را نرگس ناميدند. روزي اورياد ها -الهه … ادامه

داستان کوتاه عشق و دیوانگی

زمانهای قديم وقتی هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود فضيلت ها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند. ذکاوت گفت : بياييد بازی کنيمٍ ، مثل قايم باشک. ديوانگی فرياد زد:آره قبوله ، من چشم مي زارم. چون کسی نمی خواست دنبال ديوانگی بگردد همه قبول کردند. ديوانگی چشم هايش رابست و … ادامه

داستان کوتاه شاخه و برگ

يک روز گرم، شاخه ای مغرورانه و با تمام قدرت خودش را تکاند و به دنبال آن،برگ های ضعيف و کم طاقت جدا شدند و آرام بر روی زمين افتادند. شاخه چندين بار اين کار را دد منشانه و با غرور خاصی تکرار کرد تا اينکه تمام برگ ها جدا شدند و شاخه از کارش … ادامه