بایگانی‌های داستان کوتاه پندآموز - ادبستان شعر پارسی

داستان کوتاه کودک و سگ

  مردي در راه بازگشت به خانه بود که در خيابان کودک فقيري را ديد که غذايش را با سگي گرسنه تقسيم ميکند.نزديک رفت و پرسيد : چرا غذايت را به اين حيوان نجس ميدهي ؟ کودک سگ را بوسيد و گفت : از نظر من هيچ حيواني نجس نيست.اين سگ نه خانه دارد، نه … ادامه

داستان کوتاه ماهیگیر و تاجر

 یک تاجر امریکایی نزدیک یک روستای مکزیکی ایستاده بود . در همان موقع یک قایق کوچک ماهیگیری رد شد که داخلش چند تا ماهی بود. از ماهیگیر پرسید : چقدر طول کشید تا این چند ماهی رو گرفتی ؟ ماهیگیر :مدت خیلی کمی. تاجر: پس چرا بیشتر صبر نکردی تا بیشتر ماهی گیرت بیاد؟ ماهیگیر … ادامه

داستان کوتاه کوهنورد

  داستان درباره یک کوهنورد است که میخواست از بلندترین کوه ها بالا برود.او پس از سالها آماده سازی،ماجراجوییخود را آغاز کرد.ولی از آن جا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست.تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود. شب بلندی های کوه را تماما در برگرفت و مرد هیچ چیز را نمی دید.همه … ادامه

داستان کوتاه گاو

  فيلسوفي همراه با شاگردانش در حال قدم زدن در يک جنگل بودند و درباره ي اهميت ملاقات هاي غيرمنتظره گفتگو مي کردند. بر طبق گفته هاي استاد،تمامي چيزهايي که در مقابل ما قرار دارند به ما شانس و فرصت يادگيري و يا آموزش دادن را مي دهند. در اين لحظه بود که به درگاه … ادامه

داستان کوتاه قورباغه ها

  در نيمه روز قورباغه ها جلسه اي گذاشتند. يكي از آن ها گفت: “اين غير قابل تحمل است. حواصيل ها روز ما را شكار مي كنند و راكون ها شب كمين ما را مي كشند.” ديگري گفت: بله. هريك به تنهايي به حد كافي بد هستند.اما هر دو بد هستند.با وجود آن ها ما یک … ادامه

داستان مرگ اسکندر مقدونی

  اسکندر مقدوني در سي و سه سالگي در گذشت.روزي که او اين جهان را ترک مي کرد مي خواست يک روز ديگر هم زنده بماند- فقط يک روز ديگر- تا بتواند مادرش را ببيند.آن ۲۴ ساعت فاصله اي بود که بايد طي مي کرد تا به پايتختش برسد. اسکندر از راه هند به يونان بر … ادامه

داستان کوتاه دو پهلوان

  توی یه سرزمین ،دو برادر پهلوان زندگی می کردند. برادر بزرگتر به نام فیلیپ و برادر کوچک هم رابین بود. در یکی از روزها پادشاه دو برادر را به قصر خود دعوت کرد. پادشاه پس از خوش آمدگویی به آنها گفت که دشمن به مرز شمالی این کشور حمله کرده و شما تنها کسانی … ادامه

داستان کوتاه دختر و شاهزاده

  دویست و پنجاه سال پيش از ميلاد در چين باستان،شاهزاده ای تصميم به ازدواج گرفت.با مرد خردمندی مشورت کرد و تصميم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختری سزاوار را انتخاب کند.وقتی خدمتکار پير قصر ماجرا را شنيد، به شدت غمگين شد چون دختر او مخفيانه عاشق شاهزاده بود.دخترش گفت که او … ادامه

داستان کوتاه تنها بازمانده

  تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک خالی از سکنه افتاد. او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد و اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذارند، اما کسی نمی آمد. سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای … ادامه

داستان کوتاه نتیجه محبت

يكي بود يكي نبود.مردي بود كه زندگي اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود .وقتي مُرد همه مي گفتند به بهشت رفته است .آدم مهرباني مثل او حتما به بهشت مي رفت.  در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ي كيفيت فرا گير نرسيده بود.استقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد.دختري … ادامه

داستان کوتاه کمک

  غروب يك روز باراني زنگ تلفن به صدا در آمد. زن گوشي را برداشت. آن طرف خط پرستار دخترش با ناراحتي خبر تب و لرز شديد ساراي كوچكش را به او داد. زن تلفن را قطع كرد و با عجله به سمت پاركينگ دويد، ماشين را روشن كرد و به نزديك ترين داروخانه رفت … ادامه

داستان کوتاه قدر دارایی هایتان را بدانید

  سال‌هاست که “هارولدابوت” را می‌شناسم. او در شهر “ویب” ایالت میسوری زندگی مي‌کند، او سابقاً مسئول امور مربوط به جلسات سخنرانی و کنفرانس‌های من بود. یک روز او را در یکی از خیابان‌های شهر کانزاس دیدم. او به من پیشنهاد کرد که حاضر است با اتومبیلش مرا به مزرعه‌ام در ناحیه‌ي “بیلتون” میسوری برساند. در … ادامه