بایگانی‌های داستان کوتاه پندآموز - صفحه 4 از 4 - ادبستان شعر پارسی

داستان کوتاه اسرار بهشت و جهنم

  راهب پیري کنار جاده نشسته بود. با چشمان بسته،پا های جمع کرده و دستان تا شده نشسته بود. در تفکری عمیق فرو رفته بود. ناگهان آرامش او با صدای بلند و خشن یک سامورایی شکسته شد. “پیر مرد! به من درباره بهشت و جهنم بگو!” در ابتدا،راهب هیچ حرکتی نکرد،انگار که چیزی نشنیده است. … ادامه

داستان کوتاه تصمیم درست

  پیرمردی تنها در “مینه سوتا” زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این،کار خیلی سختی بود . تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود . پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد : پسرعزیزم من حال … ادامه

داستان کوتاه اقیانوس کجاست ؟

  ماهی کوچکی در اقیانوس به ماهی بزرگ دیگری گفت : ببخشید آقا شما از من بزرگتر و با تجربه تر هستید و احتمالا می توانید به من کمک کنید تا چیزی را که مدت ها در همه جا در جستو جوی آن بوده ام و نیافته ام، پیدا کنم، ممکن است به من بگویید … ادامه