بایگانی‌های داستان کوتاه پندآموز - صفحه 3 از 4 - ادبستان شعر پارسی

داستان کوتاه ایمیل

  بيکاري براي سمت آبدارچي در مايکروسافت تقاضا داد. رئيس هيئت مديره با اون مصاحبه کرد و تميز کردن زمينش رو به عنوان نمونه کار ديد و گفت: “شما استخدام شدين،آدرس ايميلتون رو بدين تا فرمهاي مربوطه رو واسه تون بفرستم تا پر کنين و همينطورتاريخي که بايد کار رو شروع کنين. مرد جواب داد: … ادامه

داستان کوتاه لیوان بزرگ

  در آخرين روز ترم پاياني دانشگاه ، استاد به زحمت جعبه سنگيني را داخل كلاس درس آورد . وقتي كه كلاس رسميت پيدا كرد استاد يک ليوان بزرگ شيشه اي از جعبه بيرون آورد و روي ميز گذاشت . سپس چند قلوه سنگ از درون جعبه برداشت و آنها را داخل ليوان انداخت. آنگاه … ادامه

داستان کوتاه کودک یک دست

کودکی ۱۰ساله که دست چپش در یک حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود ، برای تعلیم فنون رزمی جودو به یک استاد سپرده شد . پدر کودک اصرار داشت استاد از فرزندش یک قهرمان جدا بسازد استاد پذیرفت و به پدر کودک قول داد که یک سال بعد می تواند فرزندش را در مقام … ادامه

داستان کوتاه فکر پدر

  پدر: دوست دارم با دختری به انتخاب من ازدواج کنی ؟ پسر: نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم . پدر: اما دختر مورد نظر من ، دختر بیل گیتس است . پسر: آهان اگر اینطور است ، قبول است ! پدر به نزد بیل گیتس می رود و می گوید: پدر: برای دخترت شوهری … ادامه

داستان کوتاه بچه شرور

  پسر بچه شروری اطرافیان خود را با سخنان زشتش ناراحت می کرد . روزی پدرش جعبه ای پر از میخ به او داد و گفت : هر بار کسی را با حرفت ناراحت کردی یکی از این میخ ها را به دیوار انبار بکوب . روز اول پسرک بیست میخ به دیوار کوبید . پدر از او … ادامه

داستان کوتاه تدبیر پدر

  پیرمرد ثروتمند در بستر مرگ تنها پسرش را صدا زد تا اخرین نصایح را به او بکند: فرزندم ازمال دنیا تو را بی نیاز گرداندم اما بدان پس از مرگم کسانی گردت می ایند که تنها تو را بخاطر ثروتت میخواهند پس مراقب باش و ثروتت را بهر هر نورسیده ای به هدر مده … ادامه

داستان کوتاه عشق،ثروت و موفقیت

  خانمي از منزل خارج شد و در جلوي در حياط با سه پيرمرد مواجه شد. زن گفت: شماها را نميشناسم ولي بايد گرسنه باشيد لطفا به داخل بياييد و چيزي بخوريد. پيرمردان پرسيدند: آيا شوهرت منزل است؟ زن گفت: خير، سركار است. آنها گفتند: ما نميتوانيم داخل شويم. بعد از ظهر كه شوهر آن … ادامه

داستان کوتاه سرباز زخمی

  دوست دیرینه اش در وسط میدان جنگ افتاده ، می توانست بیزاری و نفرتی که از جنگ تمام وجودش را فرا گرفته ، حس کند.سنگر آنها توسط نیروهای دشمن،محاصره شده بود. سرباز به ستوان گفت که:آیا امکان دارد بتواند برود و خودش را به منطقه مابین سنگرهای خود دشمن برساند و دوستش را که … ادامه

داستان کوتاه آزمون استخدام

  آقاي جک رفته بود استخدام بشود ، صورتش را شش تيغه كرده بود و كروات تازه اش را به گردنش بسته بود ، لباس پلو خوري اش را پوشيده بود و حاضر شده بود تا به پرسش هاي مدير شركت جواب بدهد. اقاي مدير شركت به جاي اينكه مثل نكير و منكر ، آقاي … ادامه

داستان کوتاه آینه

  خانواده ی بسیار فقیری بودند که در یک مزرعه و یک کلبه ی کوچک کنار مزرعه،کار و زندگی می کردند.کلبه ی ان ها نه اتاقی داشت و نه اسباب و اثاثیه ای.اعضای خانواده از برداشت محصولات مزرعه،آن قدر کم گیرشان می امد که شکم شان را به سختی سیر می کردند. اما یک سال بدون هیچ … ادامه

داستان کوتاه دو قورباغه

  چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آن ها به داخل گودال عمیقی افتاند . بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چقدر عمیق است به دو قورباغه گفتند دیگر چاره ای نیست شما به زودی خواهید مرد . دو قورباغه این حرف … ادامه

داستان کوتاه سنگ های مرمر

  توی یه موزه ی معروف که با سنگ های مرمر کف پوش شده بود, مجسمه ی بسیار زیبای مرمرینی به نمایش گذاشته شده بود که مردم از راه های دور و نزدیک واسه دیدنش به اونجا می اومدن و تحسینش می کردند. ولی کسی نبود که سنگ های مرمر کف پوش را ببینه و … ادامه