داستان کوتاه قاطر پیر

 

كشاورزي قاطر پيري داشت. يک روز از بد حادثه،قاطر درون چاه عميق و خشكي افتاد و با صداي بلند شروع به فرياد زدن كرد..
كشاورز با شنيدن صداي فرياد،بر سر چاه آمد و ديد كه چه بلايي بر سر قاطر آمده است. چاه عميق بود و قاطر سنگين. او مي دانست بيرون آوردن قاطر از گودال اگر ناممكن نباشد بسيار سخت خواهد بود چون قاطر پير بود و چاه خشک، كشاورز تصميم گرفت كه حيوان را در همان چاه مدفون كند.
به اين ترتيب دو مشكل را حل مي‌كرد: قاطر پير را از درد و فلاكت نجات مي‌داد و چاه خشک را هم پر مي‌كرد. بنابراين همسايه‌ها را به كمک طلبيد .
بيل‌هاي پر از خاک يكي پس از ديگري بر سر قاطر ريخته مي‌شد. قاطر كه از اين مساله بسيار وحشت‌زده و عصباني بود ناگهان فكري به ذهنش رسيد.
هر بار كه آنها يک بيل خاک بر سرش مي‌ريختند، خود را تكاني مي داد و برمي‌خواست. اگر چه كاملا خسته و كثيف شده بود، اما زنده بود و با بالا آمدن خاک در چاه، او هم بالا ‌آمد و از ميان جمعيت به راه افتاد.
در تبديل تهديد به فرصت گاه از ضعيف‌ترين موجودات نيز مي‌توان الهام گرفت .


واژگان کلیدی: داستانی کوتاه درباره ی تلاش و کوشش،داستانک با موضوع فکر بکر،قصه ای پیرامون تبدیل تهدید به فرصت،داستانی درباره ی حیوان قاطر،داستانی جالب و آموزنده.

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها