
در یک مهمانی دو پزشک سر میز با هم نشسته بودند، یکی از آنها پیر مردی بازنشسته و دیگری پزشکی جوان و مشهور بود.
دکتر جوان ، خسته و آشفته با خستگی خودش را روی صندلی انداخت و گفت: ای کاش این تلفن برای چند لحظه از کار می افتاد. از بس مریض و مراجعه کننده دارم، نمی توانم به کوچک ترین کاری برسم.
پزشک پیر به آرامی گفت: می توانم احساسات تو را به خوبی درک کنم، چون خودم زمانی دقیقا وضع تو را داشتم. اما خدا را شکرگذار باش که تلفنت به صدا در می آید. از اینکه مردم به تو محتاجند، خرسند باش. دیگر هیچ کس به من زنگ نمی زند، چقدر آرزو داشتم تلفنم به صدا در می آمد . دیگر نه کسی مرا می خواهد ونه نیازی به من دارد . اکنون به من همچون کسی باش که به خوبی از او یاد می کنند.
“نویسنده:نورمن وینسنت پیل”
واژگان کلیدی: داستانی کوتاه از نورمن وینسنت پیل،داستانک نورمن وینسنت پیل،داستان کوتاه نورمن وینسنت پیل،قصه ای از نورمن وینسنت پیل،داستانی جالب از نورمن وینسنت پیل،داستانی زیبا از نورمن وینسنت پیل،از آثار نورمن وینسنت پیل،اثری از نورمن وینسنت پیل،از مجموعه کتاب های نورمن وینسنت پیل،نویسنده ی آمریکایی،نویسنده ی اهل اوهایو.
Norman Vincent Peale quotes ،Norman Vincent Peale books





