پرده شب
زیرِ پردهی ی شب، آنگاه که ماه رخ بنماید
بانگ خاموشیی درختان، در جانم طنین اندازد
نه باد است و نه باران، تنها سکون دیرین
که میگشاید دری را به جهانی که نیست باشد
یک اندوهه کهن چون مه بر چهرهی کوه
نشسته آرام، گویی حرفی ناگفته در دل دارد
من ایستاده در گذر زمان، چون نگینی بر انگشتری
مینگرم به آسمان که گویی داغی ازلی دارد
زوزهی سگان از فراسوی ده
تکه تکه میبرد آرامشِ این شب ناشناس
جیرجیرکها در پهنه ی دشت
مانند نجواهای پنهان در گوش وهم و خواب
گندمزار خاطرات در نسیم یاری میرقصد
و مترسک تنهایی نگهبان عهد رفته هاست
اشک چشم چون شبنم بر گونهی چنار کهنسال میچکد
و خش خش برگ سرود فناپذیری عهد رفته هاست
کودکی در من خیره به شعله چراغ
میسازد کاخی از دود بر باد فراموشی
غم چون شاهین سیاه، در اوج پرواز
بال میزند در آسمان وهم بی حاصل
عشق چیست جز تب جان، در جستجوی آشنا؟
که میجوید پناهی، در آغوش غریب دیگری
دیوانه من! این سخنان، نه از من است و نه از تو
این بانگ صداهاست در ژرفای این شب تار
دوستت دارم! این را گفتم، اما نه به گوش تو
به گوش باد، به گوش شب، به گوش این سکوت مبین
شاید روزی پیامی از آن سویِ دیار رویا
باز آید و بگوید که این بانگ حقیقت داشته است
وزش باد پاییزی چون نفسِ مادر
آرام میلغزد بر گونهی خاک خسته
و من، در این چرخش بی پایان روز و شب
در پیِ معنایی میگردم، که نیست، و هست، و رفتنیست
سپند ابراهیمی
ارسال یک پاسخ
-
غزل بوتیمار و کاکایی
1 سال قبل
-
پرده نشین راز
1 سال قبل
-
لحظه ای که رفت
1 سال قبل
-
شعر چیست...
1 سال قبل
-
شاید امده بودی
1 سال قبل
- 4 تالارهای گفتمان
- 177 موضوعات
- 214 ارسال
- 0 آنلاین
- 1,271 اعضا