آگاه‌سازی‌ها
پاک‌کردن همه

غزل بوتیمار و کاکایی

1 ارسال‌
1 کاربران
0 Reactions
111 نمایش‌
سپند ابراهیمی
ارسال‌: 14
Customer
شروع کننده موضوع
(@sepand_ebrahimi)
هنرمند یک ستاره
عضو شده: 1 سال قبل

غزل بوتیمار و کاکایی

جهان با تشنه‌کامی، بوتیمارت صدا می‌زد  

دل از آبِ روان اما، تمنای بلا می‌زد

 

لبت خشک از عطش بود و نگاهت سوی دریا  

ولی دست زمان هر دم، تو را سوی خطا می‌زد

 

نهان کردی ز بیم عشق، تمام آرزویت را  

که هر موجی به جانت، نغمه‌ای از وفا می‌زد

 

تو در اندوه خود بودی، جهان در فکر نابودی  

ولی در سینه‌ات دریا، صدایی از خدا می‌زد

 

به رسم بوتیماران، سکوتت راز می‌پوشید  

ولی کاکایی جانت، به پرواز دعا می‌زد

 

تو از ظلمت نترسیدی، ز مهر بی‌صدا گفتی  

که هر شب باد در گوشم، صدای آشنا می‌زد

 

به لب ساحل نشستی، دل از طوفان نترساندی  

که دریا با تو می‌رقصید، و موجت را صدا می‌زد

 

جهان گر تشنه‌ی اندوه، تویی سیراب از ایمان  

که هر قطره ز چشمانت، به جانم کیمیا می‌زد

 


ارسال یک پاسخ

نام نویسنده

ایمیل نویسنده

عنوان *

پیش‌نمایش 0 رونوشت ذخیره شد