آگاه‌سازی‌ها
پاک‌کردن همه

مبینا

1 ارسال‌
1 کاربران
0 Reactions
17 نمایش‌
ارسال‌: 2
Customer
شروع کننده موضوع
(@ahmadrezatabani)
هنرمند یک ستاره
عضو شده: 5 ماه قبل

به یادت می‌زنم پلکی، به چشمانـی که پیدا نیست
مبینا می‌شوی در من، به تـابانی که پیدا نیست
طلوعت را مجسم می‌کنم در ظلمتِ محضم
که روشن می‌شوی در شب، به عـنوانی که پیدا نیست
میانِ دفترِ خالی، خیالت را کشیدم باز
شبیهِ نقشِ خورشیدی، به دیـوانی که پیدا نیست
مبینا بر لبم جاری‌ست، اما در سکوتِ خود
شنیدم پاسخت را با، زبانـی که پیدا نیست
تمامِ سهمِ من از تو، همین نورِ خیالی شد
که می‌تابی به جانِ من، زِ کیـهانی که پیدا نیست
دلم خوش گشته در عزلت، به نامِ روشنی‌بخش‌ات
به خورشیدِ مِه آلود و، به پیمـانی که پیدا نیست

                                                           احمد یوسفی


ارسال یک پاسخ

نام نویسنده

ایمیل نویسنده

عنوان *

پیش‌نمایش 0 رونوشت ذخیره شد