
سعدی-غزل شماره 565
یاد میداری که با من جنگ در سر داشتی
رای رای توست خواهی جنگ خواهی آشتی
نیک بد کردی شکستن عهد یار مهربان
این بتر کردی که بد کردی و نیک انگاشتی
دوستان دشمن گرفتن هرگزت عادت نبود
جز در این نوبت که دشمن دوست میپنداشتی
خاطرم نگذاشت یک ساعت که بدمهری کنم
گر چه دانستم که پاک از خاطرم بگذاشتی
همچنانت ناخن رنگین گواهی میدهد
بر سرانگشتان که در خون عزیزان داشتی
تا تو برگشتی نیامد هیچ خلق اندر نظر
کز خیالت شحنهای بر ناظرم بگماشتی
هر چه خواهی کن که ما را با تو روی جنگ نیست
سر نهادن به در آن موضع که تیغ افراشتی
هر دم از شاخ زبانم میوهای تر میرسد
بوستانها رست از آن تخمم که در دل کاشتی
سعدی از عقبی و دنیا روی در دیوار کرد
تا تو در دیوار فکرش نقش خود بنگاشتی
معنی بیتهای شعر
یاد میداری که با من جنگ در سر داشتی / رای رای توست خواهی جنگ خواهی آشتی
به یاد داری که قصد دشمنی و جنگ با من داشتی؟ اکنون اختیار با توست؛ اگر بخواهی جنگ کن و اگر بخواهی آشتی.
نیک بد کردی شکستن عهد یار مهربان / این بتر کردی که بد کردی و نیک انگاشتی
با شکستن پیمان دوست مهربانت، بسیار بد کردی؛ اما بدتر از آن این بود که کار زشت خود را خوب و پسندیده پنداشتی.
دوستان دشمن گرفتن هرگزت عادت نبود / جز در این نوبت که دشمن دوست میپنداشتی
هرگز عادت نداشتی که دوستانت را دشمن بشماری؛ مگر این بار که دشمن را دوست پنداشتی.
خاطرم نگذاشت یک ساعت که بدمهری کنم / گر چه دانستم که پاک از خاطرم بگذاشتی
خاطره و محبت تو حتی یک لحظه اجازه نداد با تو بدرفتاری کنم، هرچند میدانستم که مرا بهکلی از یاد بردهای.
همچنانت ناخن رنگین گواهی میدهد / بر سرانگشتان که در خون عزیزان داشتی
هنوز هم ناخنهای رنگینت بر سرانگشتانت گواهی میدهند که دست خود را به خون عزیزان آلوده کردهای.
تا تو برگشتی نیامد هیچ خلق اندر نظر / کز خیالت شحنهای بر ناظرم بگماشتی
از زمانی که تو از من روی گرداندی، هیچکس به چشمم نیامد؛ زیرا خیال تو چنان نگهبانی بر دیدگانم گماشته است که مانع دیدن دیگران میشود.
هر چه خواهی کن که ما را با تو روی جنگ نیست / سر نهادن به در آن موضع که تیغ افراشتی
هر کاری میخواهی بکن، زیرا ما با تو سر جنگ نداریم؛ در برابر تو تسلیم میشویم و در همان جایی که شمشیرت را بلند کردهای، سر فرود میآوریم.
هر دم از شاخ زبانم میوهای تر میرسد / بوستانها رست از آن تخمم که در دل کاشتی
هر لحظه از زبانم سخنی تازه و دلنشین میتراود؛ زیرا از دانهای که تو در دل من کاشتی، باغها و بوستانها روییده است.
سعدی از عقبی و دنیا روی در دیوار کرد / تا تو در دیوار فکرش نقش خود بنگاشتی
از هنگامی که نقش تو در اندیشه و دل سعدی جای گرفت، او از دنیا و آخرت روی برگرداند و تنها به یاد و خیال تو پرداخت.



