
سعدی-غزل شماره 519
تا کی ای جان اثر وصل تو نتوان دیدن
که ندارد دل من طاقت هجران دیدن
بر سر کوی تو گر خوی تو این خواهد بود
دل نهادم به جفاهای فراوان دیدن
عقل بی خویشتن از عشق تو دیدن تا چند
خویشتن بیدل و دل بی سر و سامان دیدن
تن به زیر قدمت خاک توان کرد ولیک
گرد بر گوشه نعلین تو نتوان دیدن
هر شبم زلف سیاه تو نمایند به خواب
تا چه آید به من از خواب پریشان دیدن
با وجود رخ و بالای تو کوته نظریست
در گلستان شدن و سرو خرامان دیدن
گر بر این چاه زنخدان تو ره بردی خضر
بی نیاز آمدی از چشمه حیوان دیدن
هر دل سوخته کاندر خم زلف تو فتاد
گوی از آن به نتوان در خم چوگان دیدن
آن چه از نرگس مخمور تو در چشم من است
برنخیزد به گل و لاله و ریحان دیدن
سعدیا حسرت بیهوده مخور دانی چیست
چاره کار تو جان دادن و جانان دیدن
معنی بیتهای شعر
تا کی ای جان اثر وصل تو نتوان دیدن / که ندارد دل من طاقت هجران دیدن
ای جان، تا چه زمانی باید از دیدن نشانهای از وصال تو محروم بمانم؟ دل من توان تحمل دیدن و کشیدن رنج دوری تو را ندارد.
بر سر کوی تو گر خوی تو این خواهد بود / دل نهادم به جفاهای فراوان دیدن
اگر رسم و رفتار تو در کوی خود چنین باشد، من دل خویش را آماده کردهام که ستمها و بیمهریهای فراوان تو را تحمل کنم.
عقل بی خویشتن از عشق تو دیدن تا چند / خویشتن بیدل و دل بی سر و سامان دیدن
تا چه زمانی باید عقل خود را از شدت عشق تو بیاختیار ببینم و خود را بیدل و دل خویش را پریشان و بیسامان مشاهده کنم؟
تن به زیر قدمت خاک توان کرد ولیک / گرد بر گوشه نعلین تو نتوان دیدن
میتوانم تن خود را در زیر پای تو خاک کنم و در راهت فدا شوم، اما نمیتوانم حتی گرد و غباری بر گوشه کفش تو ببینم و آن را تحمل کنم.
هر شبم زلف سیاه تو نمایند به خواب / تا چه آید به من از خواب پریشان دیدن
هر شب در خواب، زلف سیاه تو را به من نشان میدهند؛ اما از دیدن چنین خواب آشفتهای جز پریشانی و اندوه چه نصیبم خواهد شد؟
با وجود رخ و بالای تو کوته نظریست / در گلستان شدن و سرو خرامان دیدن
با وجود چهره و قامت زیبای تو، رفتن به گلستان و دیدن سرو خرامان نشانه کوتاهبینی است؛ زیرا زیبایی تو از همه آنها برتر است.
گر بر این چاه زنخدان تو ره بردی خضر / بی نیاز آمدی از چشمه حیوان دیدن
اگر خضر به چاه زنخدان تو راه مییافت، دیگر نیازی نداشت که چشمه آب حیات را ببیند؛ زیرا زیبایی و گودی چانه تو از آن چشمه دلانگیزتر بود.
هر دل سوخته کاندر خم زلف تو فتاد / گوی از آن به نتوان در خم چوگان دیدن
هر دل سوختهای که در پیچوتاب زلف تو گرفتار شود، چنان ارزشمند و مطلوب است که گویی نمیتوان گویی بهتر از آن را در خم چوگان یافت.
آن چه از نرگس مخمور تو در چشم من است / برنخیزد به گل و لاله و ریحان دیدن
آن جلوه و مستیای که از چشمان نرگسگون و خمار تو در چشم من نقش بسته است، هرگز نمیتوان همانندش را در گل و لاله و ریحان مشاهده کرد.
سعدیا حسرت بیهوده مخور دانی چیست / چاره کار تو جان دادن و جانان دیدن
ای سعدی، بیهوده حسرت مخور؛ آیا میدانی درمان درد تو چیست؟ باید جان خود را در راه محبوب فدا کنی تا به دیدار جانان نایل شوی.



