بایگانی‌های غزلیات کلیم - صفحه 44 از 50 - ادبستان شعر پارسی

فراق همنفسان جان بی قرارم سوخت

کلیم همدانی- غزل شماره 74 فراق همنفسان جان بی قرارم سوخت گیاه خشکم و هجران نو بهارم سوخت چو من مباد کس آوارۀ هزار وطن فلک به داغ جدایی هزار بارم سوخت زمانه از شب تارم چراغ باز گرفت پس از وفات من آورد و بر مزارم سوخت سرشک راه به دامن نبرد در شب … ادامه

چشم هر کس گر به یار ماه سیما روشن است

کلیم همدانی- غزل شماره 73 چشم هر کس گر به یار ماه سیما روشن است زآتش دل، همچو مجمر، دیدۀ ما روشن است بر گلی کز رشتۀ گلدسته گردد پای بند پیچ و تاب عندلیب رشته بر پا روشن است عقل دیوانه است، هر جا بوی می افسون دمید روح پروانه است، هر جا شمع … ادامه

راحتی دارم که با سودای عشقم کار نیست

کلیم همدانی- غزل شماره 72 راحتی دارم که با سودای عشقم کار نیست در جگر سوزی ندارم، چشمم آتشبار نیست عندلیب ما به امّید چه بندد آشیان؟ شبنم و گل را چو آمیزش درین گلزار نیست گر وفا پایم نبندد، روی گردان می شوم پشت طاقت بر سر کوی تو بر دیوار نیست از گلستانی … ادامه

منم که داغ بلا گلشنی به نام من است

کلیم همدانی- غزل شماره 71 منم که داغ بلا گلشنی به نام من است گل شکفتۀ من، حلقه های دام من است چنان نمک که توان بست خون ناحق ازان ملاحتی است که با سرو خوشخرام من است قلم نمی شکند، نامه ات نمی سوزد زبان کلک تو، بیزار چون ز نام من است مرا … ادامه

آزادگی ز منت احسان رمیدن است

کلیم همدانی- غزل شماره 70 آزادگی ز منت احسان رمیدن است قطع امید دست طلب را بریدن است بحری است زندگی که نهنگش حوادث است تن کشتی است و مرگ به ساحل رسیدن است امید کام یافتن از روزگار ما فکر گلاب از گل اختر کشیدن است سیر ریاض عالم جان با حجاب تن گلزار … ادامه

نخل قد ترا چون، صورت نگارِ جان بست

کلیم همدانی- غزل شماره 69 نخل قد ترا چون، صورت نگارِ جان بست گلدستۀ سرین را، زان رشتۀ میان بست از بس که شد بریده، پیوند راحت از ما بر زخم ما به زنجیر، مرهم نمی توان بست جایی که غنچه سنگ است، بر آشیان بلبل عاشق چسان تواند، خود را به گلرخان بست؟ دل … ادامه

دلم با چشم تر یکرنگ ازان است

کلیم همدانی- غزل شماره 68 دلم با چشم تر یکرنگ ازان است که پای اشک خونین در میان است به آب تیغ او نازم، که در خاک همان خونابۀ زخمش روان است چه طفل است این که گاه مشق بیداد خطش زخم است و لوحش استخوان است جهد از خاک ما فوّارۀ خون همین شمعِ … ادامه

نام ترا شنیدن، چون آرزوی جان است

کلیم همدانی- غزل شماره 67 نام ترا شنیدن، چون آرزوی جان است بر لب مقام دارد، چون ورد لب همان است یک مرغ فارغ البال در این چمن ندیدم در قید دام اگر نیست، در بند آشیان است شوخ الف قد من، هرگه کمان کشیدی پنداشتم خدنگی، در خانه کمان است دل شد هزار پاره، … ادامه

پیوسته دل ز قطع امید آرمیده است

کلیم همدانی- غزل شماره 66 پیوسته دل ز قطع امید آرمیده است راحت درین چمن، بَرِ نخل بریده است صبرم به جُستن دل گم گشته رفته است طفل سرشک در پی رنگ پریده است با گریه خنده رویم و با ناله گرمخون باز از شراب غصّه دماغم رسیده است شاد است بخت بد که به … ادامه

شیوۀ نادان بود بر عاشق بیدل، گرفت

کلیم همدانی- غزل شماره 65 شیوۀ نادان بود بر عاشق بیدل، گرفت بر اصول رقصِ بسمل کی کند عاقل گرفت؟ عشق با سیلاب پنداری ز یک سرچشمه است جای خود ویران کند هرجا دمی منزل گرفت طبع بی انصاف را از عیب جویی چاره نیست گر به زیر تیغ آمد، نکته بر قاتل گرفت هر … ادامه

باغ و راغ منِ خونین جگر است

کلیم همدانی- غزل شماره 64 باغ و راغ منِ خونین جگر است قفسی کز دل من تنگتر است آنچه زان صبر به خود می پیچد پیچش طرّه و تاب کمر است بی زبان باش، نبینی که قلم تا زبان یافت سرش در خطر است؟ آب از اشک جگر سوز خورد نخل آهم که شرارش ثمر … ادامه

گنج دردت که بجز ناله نگهبانش نیست

کلیم همدانی- غزل شماره 63 گنج دردت که بجز ناله نگهبانش نیست مخزنی بهتر ازین سینۀ ویرانش نیست چون زند فال تماشای گلستان رخت؟ دیدۀ ما که بجز خوابِ پریشانش نیست چون رعیّت که سر از حاکم ظالم پیچد مژه بر گشته ازو، ناز به فرمانش نیست بس که در محفل غم صدر نشینند همه … ادامه