بایگانی‌های غزلیات کلیم - صفحه 43 از 50 - ادبستان شعر پارسی

سردمهریهای دوران را تلافی از تب است

کلیم همدانی- غزل شماره 86 سردمهریهای دوران را تلافی از تب است سوزن خار ملامتها ز نیش عقرب است نه همین ما می گدازیم از غم بخت سیاه هر کجا روشندلی دیدیم، شمع این شب است ناله هرجا می رسد رنگ دگر بر می کُند آتش غمخانه و باد چراغ کوکب است بیدلان از یک … ادامه

در شراب صحبت احباب، زهر غفلت است

کلیم همدانی- غزل شماره 85 در شراب صحبت احباب، زهر غفلت است گر به چاه افتد کسی، بهتر ز دام صحبت است منکر آیینه اند آنها که اهل عزلتند خلوتی کابنای جنسی گنجد آن جا، کثرت است با وجود ناتوانی، نرگس بیمار او شوق خونریزیش بیش از آرزوی صحّت است می رساند خوشه اش خود … ادامه

در کلبۀ ما تا به کمر موج شراب است

کلیم همدانی- غزل شماره 84 در کلبۀ ما تا به کمر موج شراب است تا ساغر تبخالۀ ما پر می ناب است در کشور ما آفت لب تشنه ز آب است گر برق نباشد، که طلبکار سحاب است؟ چشمت لب ما غم زدگان را ز فغان بست خاموش نشستیم که بیمار به خواب است بیتابی … ادامه

دل که چون نرگس مستت به شراب افتاده است

کلیم همدانی- غزل شماره 83 دل که چون نرگس مستت به شراب افتاده است دفتر معرفت ماست در آب افتاده است ما ز آغاز و ز انجام جهان بی خبریم اوّل و آخر این کهنه کتاب افتاده است غمزه ات کار دلم ساخت به یک چشم زدن دامنی تا زدی، آتش به کباب افتاده است … ادامه

دگر بهار چمن را چه دلگشا کرده است

کلیم همدانی- غزل شماره 82 دگر بهار چمن را چه دلگشا کرده است شکوفه بر سر سبزه نثارها کرده است چمن ز لاله و گل آنچنان که آب روان اگر گذشته ازان، روی بر قفا کرده است چنین که چوب قفس پر گل است، بلبل را غریب ساخته صیّاد اگر رها کرده است! نه از … ادامه

آهم ز سرکشی به تلاش اثر نرفت

کلیم همدانی- غزل شماره 81 آهم ز سرکشی به تلاش اثر نرفت هر جا ندید روی دل، آن جا دگر نرفت چون یافت این که شربتش از خون عاشق است؟ بیمارِ چشم تو که طبیبش به سر نرفت با آن که در رهت ز دو عالم گذشته ایم یک گام آشنایی ما پیشتر نرفت جز … ادامه

دل یوسف نژادان، یوسف چاه زنخدانت

کلیم همدانی- غزل شماره 80 دل یوسف نژادان، یوسف چاه زنخدانت گریبان چاک می روید گل از شوق گریبانت سپاه غمزه ات را در هزیمت فتح می باشد شکست افتاد بر دلها چو برگردید مژگانت حریف دادخواهان نیستی، بیداد کمتر کن چو گل بر می فروزی گر بگیرد خارْ دامانت ز چاک زخم، صدجا می … ادامه

آن که زخمی از زبان او نخوردم، سوسن است

کلیم همدانی- غزل شماره 79 آن که زخمی از زبان او نخوردم، سوسن است وان که بر عیبم ندوزد چشم بدبین، سوزن است رخصت سیر جهان می خواستم از عقل، گفت اهل عزلت را سفر، از یاد مردم رفتن است تا شکست کاملان جستن هنر گردیده است عیب جوی طلعت خورشید، چشم روزن است عمرها … ادامه

چو هست قدرت، دست و دل توانگر نیست

کلیم همدانی- غزل شماره 78 چو هست قدرت، دست و دل توانگر نیست صدف گشاده کف است آن زمان که گوهر نیست دل فسرده، به حالش رواست گریه، ولی سپند را چه کند مجمری کش اخگر نیست اسیر صیدگه او شوم، که نخجیرش چو دست و تیغ به خون سرخ کرد، لاغر نیست حلال زادۀ … ادامه

ز اختر طالع که مهر او همه کین است

کلیم همدانی- غزل شماره 77 ز اختر طالع که مهر او همه کین است خیر ندیدم، اگرچه خیر درین است دوست به هیچم فروخت با همه یاری یار فروشی درین زمانه همین است آینۀ حسن و عشق، روی به رویند شوری بختم ازان لب نمکین است دیده عزیز است از سرشک جگر گون قیمت خاتم … ادامه

ناله می آید به کویت، راه چندان دور نیست

کلیم همدانی- غزل شماره 76 ناله می آید به کویت، راه چندان دور نیست گر تو هم گاهی کنی یاد اسیران دور نیست گرچه ما را می دهی بر باد، بفشان دامنت تا بدانی خاک مشتاقان ز دامان دور نیست کیست در کویت که شبها ناله ام نشنیده است؟ جمله می دانند کاین بلبل ز … ادامه

یک شهر سنگدل را، یک سخت جان بس است

کلیم همدانی- غزل شماره 75 یک شهر سنگدل را، یک سخت جان بس است جایی که صد خدنگ بود یک نشان بس است زلفت هزار حلقه کمان را چه می کند؟ گر صید دل مراد بود، یک کمان بس است دل زان توست، بر سر جان گر سخن بود قسمت کنیم با تو، مرا نیم … ادامه