بایگانی‌های لیلی و مجنون نظامی - صفحه 3 از 6 - ادبستان شعر پارسی

چون دید پدر که دردمند است

نظامی گنجوی – لیلی و مجنون – شماره 44 وداع کردن مجنون پدر را چون دید پدر که دردمند است در عالم عشق شهر بند است برداشت ازو امید بهبود کان رشته تب پر از گره بود گفت ای جگر و جگرخور من هم غل من و هم افسر من نومیدی تو سماع کردم خود … ادامه

چون پند پدر شنود فرزند

نظامی گنجوی – لیلی و مجنون – شماره 43 جواب دادن مجنون پدر را چون پند پدر شنود فرزند می‌خواست که دل نهد بر آن پند روزی دو به چابکی شکیبد پا در کشد و پدر فریبد چون توبه ی عشق می سگالید عشق آمد و گوش توبه مالید گفت ای نفس تو جان فزایم … ادامه

دهقان فصیح پارسی زاد

نظامی گنجوی – لیلی و مجنون – شماره 42 رفتن پدر مجنون به دیدن فرزند دهقان فصیح پارسی زاد از حال عرب چنین کند یاد کان پیر پسر به باد داده یعقوب ز یوسف اوفتاده چون مجنون را رمیده دل دید ز آرامش او امید ببرید آهی به شکنجه درج می‌کرد عمری به امید خرج … ادامه

مشاطه ی این عروس نو عهد

نظامی گنجوی – لیلی و مجنون – شماره 41 شکایت کردن مجنون با خیال لیلی مشاطه ی این عروس نو عهد در جلوه چنان کشیدش از مهد کان مهدنشین عروس جماش رشگ قلم هزار نقاش چون گشت به شوی پای بسته بود از پی دوست دل شکسته غمخواره ی او غمی دگر یافت کز کردن … ادامه

فرزانه سخن سرای بغداد

نظامی گنجوی – لیلی و مجنون – شماره 40 آگاهی مجنون از شوهر کردن لیلی فرزانه سخن سرای بغداد از سرّ سخن چنین خبر داد کان شیفته ی رسن بریده دیوانه ی ماه نو ندیده مجنون جگر کباب گشته دهقان ده خراب گشته می‌گشت به هر بسیچ گاهی مونس نه به جز دریغ و آهی … ادامه

چون صبحدم آفتاب روشن

نظامی گنجوی – لیلی و مجنون – شماره 39 بردن ابن سلام لیلی را به خانه خود چون صبحدم آفتاب روشن زد خیمه بر این کبود گلشن سیاره ی شب پر از عوان شد بر دجله ی نیلگون روان شد داماد نشاط مند برخاست از بهر عروس محمل آراست چون رفت عروس در عماری بردش … ادامه

غواص جواهر معانی

نظامی گنجوی – لیلی و مجنون – شماره 38 دادن پدر لیلی را به ابن‌سلام غواص جواهر معانی کرد از لب خود شکر فشانی کانروز که نوفل آن ظفر یافت لیلی به وقایه در خبر یافت آمد پدرش زبان گشاده بر فرق عمامه کج نهاده بر گفت ز راه تیزهوشی افسانه ی آن زبان فروشی … ادامه

چون نور چراغ آسمان گرد

نظامی گنجوی – لیلی و مجنون – شماره  37 بردن پیرزن مجنون را در خرگاه لیلی چون نور چراغ آسمان گرد از پرده ی صبح سر به در کرد در هر نظری شگفت باغی شد هر بصری چو شب چراغی مجنون چو پرنده زاغ پویان پروانه صفت چراغ جویان از راه رحیل خار برداشت هنجار … ادامه

شبگیر که چرخ لاجوردی

نظامی گنجوی – لیلی و مجنون – شماره 36 سخن گفتن مجنون با زاغ شبگیر که چرخ لاجوردی آراست کبودیی به زردی خندیدن قرص آن گل زرد آفاق به رنگ سرخ گل کرد مجنون چو گل خزان رسیده می‌گشت میان آب دیده زان آب که بر وی آتش افشاند کشتی چو صبا به خشک می‌راند … ادامه

چون صبح به فال نیکروزی

نظامی گنجوی – لیلی و مجنون – شماره 35 آزاد کردن مجنون گوزنان را چون صبح به فال نیکروزی برزد علم جهان فروزی ابروی حبش به چین درآمد کآیینه ی چین ز چین برآمد آن آینه ی خیال در چنگ چون آینه بود لیک در زنگ برخاست چنانکه دود از آتش چون دود عبیر بوی … ادامه

سازنده ارغنون این ساز

نظامی گنجوی – لیلی و مجنون – شماره 34 رهانیدن مجنون آهوان را سازنده ارغنون این ساز از پرده چنین برآرد آواز کان مرغ به کام نارسیده از نوفلیان چو شد بریده طیاره ی تند را شتابان می‌راند چو باد در بیابان می‌خواند سرود بی‌وفایی بر نوفل و آن خلاف رایی با هر دمنی از … ادامه

گنجینه گشای این خزینه

نظامی گنجوی – لیلی و مجنون – شماره 33 مصاف کردن نوفل بار دوم گنجینه گشای این خزینه سر باز کند ز گنج سینه کانروز که نوفل آن سپه راند بیننده بدو شگفت درماند از زلزله ی مصاف خیزان شد قله ی بوقبیس ریزان خصمان چو خروش او شنیدند در حرب شدند و صف کشیدند … ادامه