بایگانی‌های خسرو و شیرین نظامی - صفحه 8 از 13 - ادبستان شعر پارسی

بت تنها نشین ماه تهی‌رو

نظامی گنجوی – خسرو و شیرین – شماره 67 عتاب کردن شیرین به شاپور بت تنها نشین ماه تهی‌رو تهی از خویشتن تنها ز خسرو به تندی برزد آوازی به شاپور که از خود شرم دار ای از خدا دور مگو چندین که مغزم را برفتی کفایت کن تمام است آنچه گفتی نه هر گوهر … ادامه

شفاعت کرد روزی شه به شاپور

نظامی گنجوی – خسرو و شیرین – شماره 66 فرستادن خسرو شاپور را به طلب شیرین شفاعت کرد روزی شه به شاپور که تا کی باشم از دلدار خود دور بیار آن ماه را یک شب درین برج که پنهان دارمش چون لعل در درج من از بهر صلاح دولت خویش نیارم رغبتی کردن بدو … ادامه

چو بدر از جیب گردون سر برآورد

نظامی گنجوی – خسرو و شیرین – شماره 65 شفاعت کردن خسرو پیش مریم از شیرین چو بدر از جیب گردون سر برآورد زمین عطف هلالی بر سر آورد ز مجلس در شبستان رفت خسرو شده سودای شیرین در سرش نو چو برگفتی ز شیرین سرگذشتی دهان مریم از غم تلخ گشتی در آن مستی … ادامه

درآمد باربد چون بلبل مست

نظامی گنجوی – خسرو و شیرین – شماره 64 سی لحن باربد درآمد باربد چون بلبل مست گرفته بربطی چون آب در دست ز صد دستان که او را بود در ساز گزیده کرد سی لحن خوش آواز ز بی‌لحنی بدان سی لحن چون نوش گهی دل دادی و گه بستدی هوش به بربط چون … ادامه

چهارم روز مجلس تازه کردند

نظامی گنجوی – خسرو و شیرین – شماره 63 بزم آرایی خسرو چهارم روز مجلس تازه کردند غناها را بلند آوازه کردند به بخشیدن درآمد دست دریا زمین گشت از جواهر چون ثریا ملک چون شد ز نوش ساقیان مست غم دیدار شیرین بردش از دست طلب فرمود کردن باربد را وزو درمان طلب شد … ادامه

چو شاهنشاه صبح آمد بر اورنگ

نظامی گنجوی – خسرو و شیرین – شماره 62 آگهی خسرو از مرگ بهرام چوبین چو شاهنشاه صبح آمد بر اورنگ سپاه روم زد بر لشگر زنگ برآمد یوسفی نارنج در دست ترنج مه زلیخاوار بشکست شد از چشم فلک نیرنگ‌سازی گشاد ابروی‌ها در دلنوازی در پیروزه‌گون گنبد گشادند به پیروزی جهان را مژده دادند … ادامه

به گلگون رونده رخت بربست

نظامی گنجوی – خسرو و شیرین – شماره 61 آمدن شیرین به میدان به گلگون رونده رخت بربست زده شاپور بر فتراک او دست وزان خوبان چو در ره پای بفشرد کنیزی چند را با خویشتن برد که در هر جای با او یار بودند به رنج و راحتش غمخوار بودند بسی برداشت از دیبا … ادامه

چو بر شیرین مقرر گشت شاهی

نظامی گنجوی – خسرو و شیرین – شماره 60 نشستن شیرین به پادشاهی چو بر شیرین مقرر گشت شاهی فروغ ملک بر مه شد ز ماهی به انصافش رعیت شاد گشتند همه زندانیان آزاد گشتند ز مظلومان عالم جور برداشت همه آیین جور از دور برداشت ز هر دروازه‌ای برداشت باجی نجست از هیچ دهقانی … ادامه

مهین بانو دلش دادی شب و روز

نظامی گنجوی – خسرو و شیرین – شماره 59 وصیت کردن مهین بانو شیرین را مهین بانو دلش دادی شب و روز بدان تا نشکند ماه دل افروز یکی روزش به خلوت پیش خود خواند که عمرش آستین بر دولت افشاند کلید گنج‌ها دادش که برگیر که پیشت مرد خواهد مادر پیر درآمد کار اندامش … ادامه

چنین در دفتر آورد آن سخن‌سنج

نظامی گنجوی – خسرو و شیرین – شماره 58 نالیدن شیرین در جدایی خسرو چنین در دفتر آورد آن سخن‌سنج که برد از اوستادی در سخن رنج که چون شیرین ز خسرو باز پس ماند دلش دربند و جانش در هوس ماند ز بادام تر آب گل برانگیخت گلابی بر گل بادام می‌ریخت بسان گوسپند … ادامه

چو سر بر کرد ماه از برج ماهی

نظامی گنجوی – خسرو و شیرین – شماره 57 بر تخت نشستن خسرو به مداین بار دوم چو سر بر کرد ماه از برج ماهی مه پرویز شد در برج شاهی ز ثورش زهره وز خرچنگ برجیس سعادت داده از تثلیث و تسدیس ز پرگار حمل خورشید منظور به دلو اندر فکنده بر زحل نور … ادامه

چو روزی چند شاه آنجا طرب کرد

نظامی گنجوی – خسرو و شیرین – شماره 56 جنگ خسرو با بهرام و گریختن بهرام چو روزی چند شاه آنجا طرب کرد به یاری خواستن لشگر طلب کرد سپاهی داد قیصر بی‌شمارش به زر چون زر مهیا کرد کارش ز بس لشگر که بر خسرو شد انبوه روان شد روی هامون کوه در کوه … ادامه