بایگانی‌های خسرو و شیرین نظامی - ادبستان شعر پارسی

چه می‌گفتم سخن محمل کجا راند

نظامی گنجوی – خسرو و شیرین – شماره 151 تأسف بر مرگ شمس‌الدین محمد جهان پهلوان چه می‌گفتم سخن محمل کجا راند کجا می‌رفتم و رختم کجا ماند به سلطانی چو شه نوبت فرو کوفت غبار فتنه از گیتی فرو روفت شکوهش پنج نوبت بر فلک برد نفاذش کرد هفت اقلیم را خرد خروش طبل … ادامه

چو داد اندیشه ی جادو دماغم

نظامی گنجوی – خسرو و شیرین – شماره 150 طلب کردن طغرل شاه حکیم نظامی را چو داد اندیشه ی جادو دماغم ز چشم افسای این لعبت فراغم ز هر عقلی مبارک بادم آمد “طریق العقل واحد” یادم آمد شکایت گونه‌ای می‌کردم از بخت که در بازو کمانی داشتم سخت بسی تیر از کمان افکنده … ادامه

کسی کو بر نظامی می‌برد رشک

نظامی گنجوی – خسرو و شیرین – شماره 149 نکوهش حسودان کسی کو بر نظامی می‌برد رشک نفس بی‌آه بیند دیده بی‌اشک بیا گو شب ببین کان کندنم را نه کان کندن ببین جان کندنم را به هر در کز دهن خواهم برآورد زنم پهلو به پهلو چند ناورد به صد گرمی بسوزانم دماغی به … ادامه

نظامی هان و هان تا زنده باشی

نظامی گنجوی – خسرو و شیرین – شماره 148 اندرز و ختم کتاب نظامی هان و هان تا زنده باشی چنان خواهم چنان کافکنده باشی نبینی در که دریاپرور آمد از افتادن چگونه بر سر آمد چو دانه گر بیفتی بر سر آیی چو خوشه سر مکش کز پا درایی مدارا کن که خوی چرخ … ادامه

شبی رخ تافته زین دیر فانی

نظامی گنجوی – خسرو و شیرین – شماره 147 معراج پیغمبر شبی رخ تافته زین دیر فانی به خلوت در سرای ام هانی رسیده جبرئیل از بیت معمور براقی برق سیر آورده از نور نگارین پیکری چون صورت باغ سرش بکر از لگام و رانش از داغ نه ابر از ابر نیسان دُرفشان تر نه … ادامه

خداوندی که خلاق‌الوجود است

نظامی گنجوی – خسرو و شیرین – شماره 146 نامه نبشتن پیغمبر به خسرو خداوندی که خلاق‌الوجود است وجودش تا ابد فیاض جود است قدیمی کاولش مطلع ندارد حکیمی کاخرش مقطع ندارد تصرف با صفاتش لب بدوزد خرد گر دم زند حالی بسوزد اگر هر زاهدی کاندر جهانست به دوزخ در کشد حکمش روانست و … ادامه

چنین گفت آن سخن پرداز شبخیز

نظامی گنجوی – خسرو و شیرین – شماره 145 در خواب دیدن خسرو پیغمبر اکرم(ص) را چنین گفت آن سخن پرداز شبخیز کزان آمد خلل در کار پرویز که از شبها شبی روشن چو مهتاب جمال مصطفی را دید در خواب خرامان گشته بر تازی سمندی مسلسل کرده گیسو چون کمندی به چربی گفت با … ادامه

ببین ای هفت ساله قرةالعین

نظامی گنجوی – خسرو و شیرین – شماره 144 در نصیحت فرزند خود محمد گوید ببین ای هفت ساله قرةالعین مقام خویشتن در قاب قوسین منت پروردم و روزی خدا داد نه بر تو نام من نام خدا باد درین دور هلالی شاد می‌خند که خندیدیم ما هم روزکی چند چو بدر انجمن گردد هلالت … ادامه

تو کز عبرت بدین افسانه مانی

نظامی گنجوی – خسرو و شیرین – شماره 143 نتیجه افسانه خسرو و شیرین تو کز عبرت بدین افسانه مانی چه پنداری مگر افسانه خوانی درین افسانه شرطست اشک راندن گلابی تلخ بر شیرین فشاندن به حکم آنکه آن کم زندگانی چو گل بر باد شد روز جوانی سبک رو چون بت قبچاق من بود … ادامه

دلا منشین که یاران برنشستند

نظامی گنجوی – خسرو و شیرین – شماره 142 در موعظه دلا منشین که یاران برنشستند بنه بربند کایشان رخت بستند درین کشتی چو نتوان دیر ماندن بباید رخت بر دریا فشاندن درین دریا سر از غم بر میاور فرو خور غوطه و دم بر میاور بدین خوبی جمالی کآدمی راست اگر بر آسمان باشد … ادامه

منه دل بر جهان کین سرد ناکس

نظامی گنجوی – خسرو و شیرین – شماره 141 نکوهش جهان منه دل بر جهان کین سرد ناکس وفاداری نخواهد کرد با کس چه بخشد مرد را این سفله ایام که یک یک باز نستاند سرانجام به صد نوبت دهد جانی به آغاز به یک نوبت ستاند عاقبت باز چو بر پایی طلسمی پیچ پیچی … ادامه

چو صبح از خواب نوشین سر برآورد

نظامی گنجوی – خسرو و شیرین – شماره 140 جان دادن شیرین در دخمه خسرو چو صبح از خواب نوشین سر برآورد هلاک جان شیرین بر سر آورد سیاهی از حبش کافور می‌برد شد اندر نیمه ره کافوردان خرد ز قلعه زنگیی در ماه می‌دید چو مه در قلعه شد زنگی بخندید بفرمودش به رسم … ادامه